رزی خانوم در آتلیه خاله با لباسهای بزرگونه...
خاله رزی عکاسه. توی عید یک روز که خاله مشتری داشت رزی خانوم زود می ره سراغ کمد لباسهای دخترخاله اش که 16 سالشه و خودش یکی از لباسهای دخترخاله را انتخاب می کنه می پوشه و یکی از کفش های پاشه بلند به قول خودش آجی شو رو هم پا می کنه و میاد جلوی خاله اش می ایسته که باید قبل از مشتری از من عکس بندازی. خاله لعبت که از این دیزاین رزی خانوم با اون لباس بزرگانه و کفش و تل سرش خیلی عشق کرده بوده حرف رزی را گوش می کنه و این عکس هم یادگار اون روزه ...

تولد شش سالگی رزی خانوم
سلام به دوستای خوب وبلاگ رزی خانوم
باز هم با کلی تأخیر وبلاگ دخترم را به روز می کنم. انقدر مطلب دارم بگم که نمی دونم از کجا شروع کنم. ررزی خانوم امسال رفته پیش دبستانی نوید آینده و دختر گلم کلی بزرگ شده اما هنوز مجید جانه. یادتون که نرفته، همه حرفها رو نصفه نیمه می شنوه و هر جور که بخواد ادا می کنه. بطور مثال وقتی من کارتون دختری به نام نل را واسش از اینترنت دانلود کردم با دیدن این کارتون رزی خانوم با کلمه قبر آشنا شد آخه نل می خواد بره سر قبر مادرش و رزی خانوم که این کلمه را ناواضح شنیده بود توی داستانی که داشت واسه عروسکهایش تعریف می کرد شنیدم که می گه برم سر قبض مادرم.
یه روز هم دیدم رزی خیلی ناراحته من بهش گفتم که چیه عزیزم مشکلت چیه؟ رزی گفت مشکلم اینکه که ناراحته 
خلاصه اگه حرفهایش را بخوام یاداشت کنم و بنویسم دقیقا یاد کارتون مجید دلبندم می افتید. حیف که انقدر وبلاگ را دیر به روز می کنم که یادم می ره رزی خانوم چقدر واسم نمک می ریزه
تولد امسال رزی خانوم به برکت حضور دوستان کلاسش خیلی خوب برگزار شد. جای همه خالی بود و بچه ها هر شیطنتی که خواستند کردند. عکس های تولد را در این پست می گذارم تا خودتون بفهمید چقدر به رزی خوش گذشت
و چقدر مامانش دیونه شد.![]()


دوستای رزی ازش خواستند که قبل از فوت کردن شمع یه آرزو کنه. رزی خانوم هم آرزو کرد که بتونه پرواز کنه 
خدا به داد من برسه با این آرزوی رزی خانوم. ![]()

ق



این هم عکس پایان جشن به کف خونه توجه کنید

این هم کارت دعوت که مامان رزی طراحی کرده

رزی در کلاس درس

رزی در جشن نوروز سال 1391 که مدرسه برگزار کرده بود.



حالا در پست بعدی عکس های عید و سفر نوروزی رزی خانوم را می ذارم.
تا پست بعدی فعلا همه شما دوستان گلم را به خدا می سپارم.
سفرنامه اردبیل
دوستان عزیزم این پست عکس هایی است از سفر به اردبیل جای همه شما خالی بود.
به من که خیلی خوش گذشت چون تو این سفر مادر و پدرم هم در کنارمان بودند.









سلام به دوستان خوبم
باز هم طبق معمول با کلی مشغله و تأخیر اومدم وبلاگ رزی خانوم را به روز کنم. توی این مدت سعی کردم از حرفهای بانمک رزی خانوم یادداشت بردارم که یادم نره اما باز هم خیلی از اصطلاحات بانمک رزی خانوم از قلم افتاده. البته رزی داره دیگه واسه خودش خانومی می شه و باید از نمک بچگونه اش کلی کم شده باشه اما بسکه توی عالم خودشه و حواسش به دور و برش نیست نسبت به هم سن و سالهای خودش خیلی بیشتر نمک بچه گی را حفظ کرده یه جورهایی انگار خیلی بزرگ نشده شاید هم به چشم من که مادرش هستم این طور میاد. بهرحال من که خیلی لذت می برم. خوب حالا می خوام کمی از اصطلاحات رزی خانوم را واستون بگم.
پاچه شلوار: آستین شلوار
تهران: ترهان
تصادف: تصافوف
بدجنس: بنجنس
شنل: شلن
ممنون: منمون
لبخند: لخبند
تشخیص: چخصیص
تبلیغ: تلبیغ
یه روزی دیدم رزی خانوم به آتش نشان می گه: آتشنشان سان، خیلی تعجب کردم ازش خواستم بگه آتش نشان باز هم گفت آتشنشان سان. با خودم گفتم اشکال نداره مثل خیلی چیزهای دیگه که غلط غلوط می گه حتماً این هم مثل اونه. کمی بعد که رزی خانوم داشت کارتون آتش نشان ها را نگاه می کرد دیدم یک جای کارتون یک شعری داره که می خونه آتش نشان سام و این کلمه را طوری کش دار در شعر می گه که هر دو کلمه آتش نشان و سام به هم وصل می شه و این رزی خانوم ما فکر میکنه که کلمه آتش نشان با سام بهم متصل است و عادتش را هم که می دانید مجید جان است و کلمات را چپه می شنوه و سام را هم سان می گه.
رزی واسه موتور بابایی اسم گذاشته و اون را راشل صدا می زنه و هر روز که بابایی به خونه میاد احوال راشل را می پرسه.
یه روزی رزی خانوم را با ماشین برده بودیم بیرون و براش بستنی هم خریده بودیم و خانوم عقب ماشین نشسته بود بستنی می خورد. بابایی هم توی اتوبان نسبتاً با سرعت می رفت و رزی سر پیچ ها به بابایی گفت: بابا انقدر پیچم نده، بستنیم می خوره به صندلی ها!

واسه رزی کارتون خاله سوسکه را خریدم و کلی خوشش اومد. شب بعد از اینکه چند بار کارتون را نگاه کرده بود یکدفعه از توی اتاق، مادر بزرگش را (مادرشوهرم) که خودش اسمش را نینا گذاشته صدا زد: سوسوله نینا
داشتم رزی را حاضر می کردم بریم بیرون. رزی خانوم هم حواسش به تلوزیون بود و با من همکاری نمی کرد. کلافه ام کرد و گفتم رزی خانوم حواست را بده به من. رزی خانوم در جواب بهم گفت: نمی شه حواسم را بدم به شما آخه مال خودمه
دیدیم رزی خانوم روی دیوار خونه مادرم نقاشی کرده و مامانم ناراحت شده بود. من هم دعوایش کردم که چرا این کار را کرده. آخه خونه خودمون این کار را نمی کنه. رزی خانوم هم با قیافه مظلوم بهم گفت آخه می خواستم دوستی خودم و ملیکا (دختر خواهرم) را نشون بدم. روی دیوار هم نقاشی دو تا بچه را کشیده بود که دستهای هم را گرفته بودند. این هم عکس نقاشی دوستی رزی خانوم
بابایی رزی مشغول دمبل زدن بود و رزی هم داشت نقاشی بابایی را می کشید. توی صفحه بابایی را کشیده بود که دستش دمبله و بعد با کشیدن چند تا دایره کوچک و یک دایره بزرگ فکر بابایی را کشیده بود توی دایره بزرگتر به قول خودش تصویر مامان لیدا را کشیده بود. و به بابا این طور توضیح داده بود:
این باباست که داره ورزش می کنه و به یک خانومی فکر می کنه. اون خانوم هم مامان لیداست. فکر کنم رزی خانوم دوران نامزدی من و بابایی را با الان اشتباه گرفته بوده که تو اون دوران بابایی حتی تو خواب و بیداری به من فکر می کرد. رزی نمی دونه الان یک هووی سرسخت دارم که اگه بخواد فکر بابایی را بکشه باید تصویر خودش را توی ذهن بابایی بکشه.
پدربزرگ رزی از سفر اومد و واسه رزی چند تا جوجه خرید بود تعداد جوجه ها زیاد بود و رزی از ذوقش نمی دونست چکار باید بکنه. همه جوجه ها را برداشته بود چپونده بود توی سبد عقب دوچرخه اش. جوجه های طفلک داشتند خفه می شدند اما رزی دست بردار نبود و نمی ذاشت کسی به جوجه هایش نزدیک بشه. بعد که من دعوایش کردم دور از چشم من اینبار همه جوجه ها را کرده بود توی خونه اسباب بازیش که توی عکس ملاحظه می کنید و یا خودش را گلوله می کرد تا جوجه ها را زیر بال و پرش بگیره خلاصه بساطی داشتیم با این جوجه بازی تا اینکه از ترس مرگ جوجه ها همه را رفتیم بخشیدیم و رزی خانوم تا مدت ها برای جوجه هایش عزاداری کرد.




سال نو مبارک
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز بر میگردم


توی عید هم مسافرت نرفتیم و مسافرت ها را موکول کردیم به ماه اردیبهشت که همه جا خلوت تر و هوا گرمتره. ولی روز سوم عید طبق قولی که بابایی به رزی داده بود رزی را بردیم دیزین برف بازی. جاتون خالی خیلی خوش گذشت ولی رزی بعدش سرمای سختی خورد. با اینکه زیاد لباس تنش کرده بودم اما باز قصر در نرفت و مریض شد.


روز هشتم عید هم برنامه سفر به شمال را داشتیم که البته نامزد بازی بود و رزی خانوم را با خودمون نبرده بودیم. جای همه خالی هوا عالی بود.
و این هم عکس رزی خانوم در سیزده به در . رزی خانوم توی راه یک جا بوته گل دید و همه را صدا کرد که بیایید اینجا گنج پیدا کردم و با اشاره به گلها می گفت اینها همه جواهره. بعد از گلها یکی یکی می کند و می ذاشت توی جیبش و هر گل را یک جواهر تصور می کرد که برای کسی برمی داره دخترم انقدر مهربونه که هیچ کس را از قلم نمی انداخت و همه را یاد می کرد.
این گل را هم ببخشید (جواهر) را هم رزی خانوم به خوانندگان وبلاگش تقدیم می کنه.
بابایی رزی موتور خریده و دیروز رزی خانوم برای اولین بار سوار موتور شد و خیلی خوشش اومد. با همدیگه رفتیم یک دوری زدیم و اومدیم خونه. دم در خونه رزی خانوم خیلی مودب از بابایی تشکر کرد و گفت: مرسی بابایی خیلی خوش گذشت. شب رومانتیکی بود. من و بابایی از تعجب دهانمان باز مونده بود که رزی این کلمه را از کجا یاد گرفته.
نمی دونم شاید بچه هامون دارند بزرگ می شن و ما باور نداریم!
تولد رزی بهمن 89

سلام دوستهای خوبم. امروز اومدم با تأخیر از تولد رزی واستون بگم.قبل از همه یک عکس از رزی می ذارم که یک هفته بعد از تولدش خاله لعبت ازش انداخته به نظر خودم این عکس رزی شکل ممول افتاده. اون شخصیت کارتونی را یادتون هست؟ ممول و دختر مهربون! نمی دونم شاید من مادرشم به نظرم این جور میاد.
خوب بریم سر اصل مطلب:
امسال تولد رزی را خانوادگی گرفتیم. به همین خاطر نتونستیم خیلی تولد را بچه گانه بکنیم. و تعداد دوست های رزی کم بود. اما امسال اولین سالی بود که رزی واسه تولدش خوشحال بود و ذوق داشت. من در نظر گرفته بودم که رزی لباس عروس بپوشه. اما بابابی رزی را که دارید، چقدر روی دختر خانومشون حساسند! می گفت الا و بلا چون هوا سرده رزی خانوم باید زیر لباس عروسش یک زیر سارافونی بپوشه و نذاشت قشنگی لباس دخترم دیده بشه.



خوب این هم از عکس هایی که خاله لعبت از رزی خانوم روز تولد 5 سالگیش انداخته
حالا بریم سر عکس های تولد. دیگه خیلی از تولد براتون نمی گم بلکه سعی می کنم گزارش تصویری داشته باشم و روی عکس ها بگم چه خبر بود.
تزئینات تولد که بابایی رزی با دست شکسته و به سختی انجام داد

رزی خانوم کنار بادکنک ها، بابایی رزی هم با دست شکسته در پس زمینه دیده می شه

رزی- دوتی- بابایی

رزی و دوستش نگین در حال رقصیدن. این اول تولده که رزی خانوم لباس و صندلش را حفظ کرده، عکس بعدی را از وسط مجلس انتخاب کردم که ببینید رزی خانوم چطوری لباسش را خودش عوض کرده و حتی صندلش را درآورده مشغول بازی با هواپیماهایی است که مامانی واسه دوستهای رزی خریده که آخر تولد بهشون بده


رزی و کیک تولدش که خونه مادربزرگه بود.

باز هم رزی و کیک تولد و شمع های فشفشه ای

رزی خانوم در حال فوت کردن شمع ها


قبل از تولد رزی خانوم پروژه آموزش خوداری هنگام مواجه با کیک داشتم. تعجب نکنید. رزی خانوم شدیداً عادت داره که کیک را انگشت بزنه و مدل انگشتی بخوره به همین خاطر هرچند وقت یکبار بابایی واسه رزی کیک می خره تا با خیال راحت با انگشت همه خامه های روی کیک را بخوره. حالا قبل از تولد کلی وقت صرف کردم و به رزی آموزش دادم که نباید کیکش را خراب کنه. هم بخاطر عکس ها و هم اینکه اگه کیکش دستمالی بشه مهمونها بدشون میاد. بهرحال رزی خوب خودداری کرد. تا تونستیم عکس بندازیم و رزی هم حسابی حواسش بود که کسی به کیکش دست نزنه. اما یکدفعه عنان اختیار از کف داد و این دفعه انگشت نزد بلکه یکدفعه از سقف خونه شروع کرد به گاز زدن. خوشبختانه این کار بهتر از ناخنک زدن به کل کیک بود. چون ما می تونستیم از سقف صرف نظر کنیم.

رزی موقع باز کردن هدایا



در پایان رزی و دوستان با نقاب های اهدایی از طرف رزی
از راست به چپ: رزی - نگین - شایان- امیرحسین و پشت سر مانی

و اون شب زیبا هم با خاطراتی خوش به پایان رسید. البته رزی خانوم انقدر نگران تمام شدن تولدش بود که شب قبل از تولد ازم می پرسید: مامان مهمانها کی می روند؟ منظورش این بود که کی مهمونی تموم می شه. من هم گفتم کیک می خورند کادو ها را باز می کنند، شام می خورند و می روند خونه هاشون. رزی خانوم هم بهم گفت: مامانی میشه به مهمونها شام ندیم.
رزی خانوم فکر می کرد اگه شام نخورند همین جوری مهمونی ادامه پیدا می کنه و تموم نمی شه.
باز هم نامه های رزی به خدا- رزی خانوم در نقش مجید جان

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام ...
قبل از نوشتن این پست این شعر قشنگ را نوشتم هرچند که بی ربط است اما امروز که تولدمه این شعر را خواندم و خیلی به دلم نشست و گفتم اینجا توی خونه مجازی رزی خانوم بذارم. احساس کردم این شعر خیلی وصف الحال همسرم است، در ارتباط با فوت پدرش که در سال 1386 اتفاق افتاد و هنوز اون واقعه را باور نداره. خدا بیامرزدش من هم خیلی دلتنگش هستم. رزی جون یکسال داشت و خاطره ای از بابابزرگش نداره اما من تا جایی که بتونم سعی می کنم خاطراتش را زنده نگه دارم و برای رزی حفظ کنم تا بعدها برایش تعریف کنم چه پدربزرگ خوبی داشت.خوب بریم سر اصل مطلب، یعنی نامه های رزی به خدا
شب موقع خواب:
رزی خانوم: مامانی خدا خوابه یا بیدار؟
مامانی: دخترم خدا همیشه بیداره.
رزی: چرا؟
مامانی: آخه می خواد از آدمها مواظبت کنه
رزی: من می خوام یه چیزی به خدا بگم
من: بگو عزیزم
رزی: خدای خوب لطفاً واسه ملیکا بزرگه (دخترعمه اش را می گه) یه خونه بزرگ بگیر
من خیلی تعجب کردم چون این روزها خواهر شوهر بزرگم در حال جابجایی است و دنبال خونه می گرده و رزی این موضوع را فهمیده و تو ذهنش مونده که از خدا بخواد و این توجهش به امورات و مشغله های بزرگترها خیلی برام جالبه.
رزی یک تکه کاغذ که روش خط های درهم برهم نوشته بود را بهم داد و گفت مامانی واسه خدا نامه نوشتم. من نامه را به خودش برگردوندم و گفتم لطفا خودت واسم بخون
رزی نامه را گرفت و بلند بلند خوند:
خدای خوب و عزیز من، تو را خیلی دوست دارم
خدای خوبم به بابا نونل (نوئل) بگو برایم شکلات بیاورد
خدای خوبم به بابا نونل بگو برایم عروسک نیاورد چون عروسک دارم.
خداجونم الان اینجا این بیرون (اشاره به پنجره رو به خیابان) چراغ روشن کن که همه جا روشن شه. (آخه رزی از شب و خوابیدن خوشش نمیاد و منظورش این بود که شب را به روز تبدیل کن).
و به خروس ها بگو بخونند. (منظور دخترکم تبدیل روز به شب بود.)
خدای عزیزم خیلی دوست دارم. خداحافظ
رزی سخت مشغول بازی با حیواناتش بود و داشت بهشون غذا می داد. من و بابایی هم داشتیم در مورد سلامتی و زندگی صحبت می کردیم که من به بابایی رزی گفتم من همیشه از خدا می خوام که منو سلامت نگه داره و دعای طول عمر برای خودم می کنم تا موقعی که رزی به من احتیاج داره. یکدفعه رزی گفت. مامان تو نباید بری پیش خدا! باید همین جا پیش من بمونی.
این هم قیافه متعجب من و بابایی از اینکه رزی خانوم چقدر وسط بازی حواسش به حرفهای من و بابایی است. 

شب موقع خواب طبق معمول رزی داشت بازی درمیاورد. و بابایی رزی هی داشت باهاش کلنجار می رفت و متقاعدش می کرد که بخوابه. که من بهش گفتم بهش محل نذار. رزی هم که تا این حرف را شنید با عصبانیت در حالیکه دستش را به کمر زده بود گفت: گفتم محل مال منه! من و بابایی از خنده مرده بودیم چون رزی محل به معنای توجه را با محل به معنای جا و مکان اشتباه گرفته بود. 
رزی از دیدن خنده ما عصبانی تر شد و می گفت به چی می خندید؟ بابایی گفت هیچی مامانی جوک گفت خندیدم. رزی که کلمه جوک را هم نشنیده بود به جفتک ربط داد و گفت مامان جفتک ننداز. و دیگه قضیه شده بود همون قضیه مجید جان! و مثل این که ما باید اسم رزی را عوض کنیم و مجید بذاریم.
شرکت در مسابقه سومین دوره جشنواره بانوان برتر وبلاگستان
سلام دوستان خوبم. پرشین بلاگ برای سومین سال پیاپی، جشنواره برترین وبلاگ های بانوان را برگزار میکند.
در این جشنواره که به مدت 2 هفته تا آخر بهمن ماه ادامه دارد، شما میتوانید لینک وبلاگ های مورد علاقه خود را که نویسندگان آنها از بانوان ایرانی هستند، در نظرسنجی وارد کرده و ثبت کنید. برای شرکت در نظرسنجی به آدرس
نظرات ()

