رز گل مادر


کودک و خانواده

رزی خانوم به کلاس دوم می رود

رزی خانوم ما کلاس دومی شد. بله رزی خانوم با سلام و صلوات بعد کلی بالا پایین کردن رفت مدرسه سمیه. مدرسه ای که کلاس اول را اونجا گذرونده بود و همون مدرسه ای که مامان رزی هم ازش دوره ابتدایی رو فارغ ا لتحصیل شده بود. رزی خانوم اونجا یه دلخوشی داشت اون هم حضور دوست عزیزش هستی خانوم بود که امسال کلاس اولیه.

بابایی رزی دوست داشت رز بره مدرسه نوید آینده همون مدرسه پیش دبستانی اش اما من مخالف بودم و دوست داشتم رز و هستی با هم باشند. هفته اول مدرسه ها که گذشت در یک اقدام انتحاری صبح شنبه هفته دوم صبح دیرتر رفتم اداره و یه راست رفتم دفتر مدرسه نوید‌آینده و گفتم می خوام مدرسه دخترم را جابجا کنم. و مدیر مدرسه هم خیلی راحت پذیرفت و بعد اومدم مدرسه سمیه و دست رزی را گرفتم و پرونده اش را هم تحویل گرفتم و بردمش مدرسه نوید‌آینده ثبت نام کردم. به همین راحتی.

بابایی وقتی متوجه شد که چه کار کردم کلی ازم تعریف و قدردانی کرد و خلاصه حسابی خوشحال شد و بدین ترتیب رزی درس های کلاس دوم را آغاز کرد و باید اضافه کنم عذاب مامانی شروع شد. بله رزی خانوم بسیار تنبل تشریف دارن و به سختی مشق می نویسه و درس می خونه و این درست برخلاف تصور منه. من چون خودم خیلی بچه درس خونی بودم تصورم این بود که رزی به خودم می ره و با علاقه و انضباط تکالیفش را انجام می ده و به درس و مدرسه علاقه داره. اما از شانس بد ما رزی اصلا به من نرفته بلکه نسخه و ورژن آپ دیت شده خاله لعبتش شده. ناراحت و فقط عاشق کارهای هنری و نقاشی و عکاسی و غیره است.

خاله لعبت هم که فقط بلده راه بره و قربون صدقه قد و بالای رزی خانوم بره. یه روز مهمون داشتیم و خاله لعبت طبق معمول داشت با احساس و شور هرچه تمام تر قربون رزی می رفت و از وجناتش سخن می گفت. مهمونمون خیلی خوشش اومد و گفت وای چه خاله مهربونی. منم با حرص گفتم باید هم خاله اش انقدر قربونش بره وقتی کپی برابر اصل خودشه ...

البته ماجرا به اینجا ختم نمیشه. رزی خانوم یه ژن هم از مامانش به ارث برده که البته این ژن هم ورژن تقویت یافته اش است و اون ژن رفیق بازی مامانشه ... بقول شاعر (گل  بود به سبزه نیز آراسته شد) بله دوستان رزی خانوم هم درست مثل مامانش عاشق دوست و دوستی است و البته من اعتراف می کنم به شدت رزی نبودم. درسته دوستهامو خیلی دوست داشتم اما دل به درس هم می دادم ولی متاسفانه رزی خانوم تمام وقتشو به دوستی و قهر و آشتی و نامه نگاری و غیره می گذرونه. معلمش هم دیگه از دستش شاکی شده. یه روز برای رسیدگی به درس های رزی رفته بودم مدرسه که خانم معلمش به من گفت رزی حواسش به درس نیست و همش داره یا نقاشی می کنه یا برای دوستاش چیزی می نویسه. می گفت بد نیست واسش یه خواهر یا برادر بیارم. می گفت کاش فقط با بچه های زرنگ دوست می شد. با خنده واسم تعریف می کرد هرچی تلاش می کنه بچه های زبر و زرنگ را پیشش بذاره که رزی حواسش جمع درس بشه می بینه رزی خانم یکدفعه می زنه زیر کاسه کوزه خانوم معلم و دست در دست تنبل ترین بچه کلاس با خنده و شوخی دوستی جدیدی رو شروع می کنه.

من هر وقت از سرکار به خونه میام اولین کاری که می کنم چک کردن کیف مدرسه رزیه. و توی کیفش همیشه پراست از نقاشی و نامه های پراکنده به دوستاش و گاه وقتی هم کتاب های دوستاش که رزی خانوم اشتباهی می ذاره تو کیفش. حالا می خوام دو نمونه از نامه های رزی را واستون بذارم تا خودتون ببینید دخترم من در چه عوالمی سیر می کنه.

 

 به رزی می گم کوچه گل رز را از کجا آوردی؟ با حالتی متعجب می گه مگه اسم کوچه ما گل رز نیست؟ تعجبفکر کنم رز از دهن دوستاش شنیده کوچه رز. منظورشون اشاره به کوچه ما بوده و چون اسمش را بلد نبودن گفتن کوچه رز و رز هم فکر کرده اسم کوچمون رزه ... باید اضاله کنم وقتی کسی از رز می پرسه اسمت چیه رزی می گه گل رز. یه گل هم خودش به اول اسمش اضافه می کنه

این هم یه نامه دیگه ... به رزی می گم جریان چیه؟ می گه دوستم بهم گفت شما نوک مدادمو شکستی اما به خدا مامان من نشکسته بودم. اونم با من قهر کرد و من این نامه را واسش نوشتم. ناراحت جالب تر از نامه شکلیه که رزی از مراحل شکستن نوک مداد کشیده. می خواسته بگه نوک مداد خودش شکسته. من نشکستم. چه دلیل و استدلال محکمی این طور نیست چشمک جمله آخرش هم که دل منو کباب می کنه .

البته متاسفانه بچه های کلاس هم خیلی از رزی سواستفاده می کنن. یکی یه روز می گه اگه می خوای با من دوست باشی باید فردا پول بیاری واسم از بوفه خوراکی بخری یا یکی دیگه می گه اگه می خوای دوستت باشم واسم پاکن بیار یا برچسب باربی بیار و هزار و یک توقع دیگه. من که موندم از این بچه ها تو این سن و این طرز تفکر ... بچه ها یا از زرنگی اون ور بوم می افتن یا از سادگی مثل رزی از این ور بوم...بازنده

این هم عکس رزی روز اول مدرسه

رزی در حیاط مدرسه سمیه

رزی در مدرسه نوید آینده. تو این روز دخترم سرما خورده بود و حال نداشت و اومده بودم اجازشو بگیرم

 تو آىان ماه با دوستانمون و دختر خاله ام رفتیم محمود آباد. جای همه دوستان خالی. رزی که به محض دیدن دریا در حالی که باد شدیدی میومد و هوا هم حسابی سرد بود گفت وای چه حیف شد تیوپم رو نیاوردم و هرچی آجی آرتمیس واسش توضیح داد که الان چه فصلییه؟ شما الان چی تنتنونه؟ پس نمی شه رفت تو آب. باز رزی می گفت ولی حیف شد که تیوپم را جا گذاشتم.آخ

یه روز هم بالاخره رزی رفت خودشو حسابی خیس کرد و تو اون هوای نسبتا سرد کلی شن بازی کرد. این هم عکس های سفر

رزی جون مشغول بازی با دوست جدیدش کنار ساحل

 

 عاشق این عکس رزی هستم که داره به سمت دریا میره. بچه که بودم یه نقاشی آبرنگ درست با همین تصویر و قاب از یه دختر کشیده بودم و حالا انگار نقاشیم داشت زنده می شد و جون می گرفت.

 رزی و بابایی

 به روز رزی واسم یه قوطی کبریت آورد و گفت مامان یه کفش دوزک پیدا کردم. اون دوست منه. و با احتیاط قوطی رو گذاشت کف دستم. منم بازش کردم و اینو دیدم. باور کنید خیلی جدی می گفت ...

 این روزها دختر خاله ام المیرا زحمت درس کار کردن با رزی را متقبل شده و حسابی خودشو درگیر کرده و رزی هم بهش می گه الی و خیلی خیلی دوسش داره. منم که خوشحال خنده خیلی کیف می کنم. اما هر وقت می رم به رزی و الی سر بزنم می بینم الی داره یکی تو کله خودش می زنه یکی تو کله کتاب.  یه وضعی پیدا می کنه حسابی تماشایی. کلافه 

این دست نشان دهنده فک الیه که یک بند داره کار می کنه و شکلک زرد هم رزیه. دقیقا به همین وضعند. ملاحظه بفرمایید...chatterbox

 رزی خانوم صبح ها خیلی خوب بیدار میشه و از این بابت اصلا مشکلی ندارم. یه روز که آماده و حاضر روی پله ها توی پارکینگ منتظر آمدن سرویسش بود. دیدم خیلی تو خودشه ازش پرسیدم رزی خانوم تو چه فکری هستی؟ اینو همین جوری پرسیدم توقع داشتم بگه هیچی و این حالت خواب آلودشه که من این جوری فکر کردم اما رزی در جواب گفت:

تو این فکرم که شلنگ غمگینه داره گریه می کنه چون نمی خواد آویزون باشه  و خوشبحال ماشین پدر بزرگ که خوابیده و نمی ره مدرسه. من با تعجب به شلنگ آب نگاه کردم که چکه می کرد و رزی خانوم واسش یه شخصیت تصور کرده بود و ماشین پدربزرگ که دم در پارک بود. خداییش خیلی راه دارم تا بفهمم تو کله رزی چی می گذره....

حالا یه داستان بگم از مجید جان.

رزی داشت تاب می خورد  که الی جون بهش گفت این تابه محکمه؟ مواظب باش. رزی در جواب گفت آره خیالت تلخ. من که درست نشنیده بودم و فکر کردم می گه تخت اما الی که خبر از شخصیت مجید جان رزی نداشت گفت چی گفتی خیالت تلخ؟ رزی با قیافه ای متفکر گفت خیالت رو بخور ببین تلخه؟؟؟ بچه ام تا الان هر وقت از ما می شنیده خیالت تخت فکر می کرده می گیم خیالت تلخ...

باز هم یه نمونه دیگه از دعاهای شب رزی خانوم:

خدایا من از شما یه درخواست دارم. لطفا پدر و مادرم را سالم نگه داری و اونا رو پیش خودت نبری. خدایا یه کاری کن که خوانواده ام تو بهشت نرن. خدایا ازت خواهش می کنم.

خوب این پست طولانی شد. دیگه باید ازتون خداحافظی کنم و در پایان یه عکس دیگه از رزی می ذارم که خودم عاشقشم. البته رزی خیلی خوش بحالشه که خاله لعبت انقدر ازش عکس میندازه ولی یه بدی داره که خاله لعبت معمولا عکس های رزی را روتوش نمی کنه و می گه همین جوری خوبه .

 بای بای

   + مامان رزی - ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۳

آخرین سفر تابستانی رزی- سفر به شهر زیبای خوی

سلام به دوستای خوب وبلاگ رزی. وقتی دیر به دیر میام آپ کنم. دلم واسه نوشتن تنگ می شه. اما خوب مشغله کاری و رسیدن به درس و مدرسه رزی نمی ذاره به کارهای دیگه برسم. این پست را می خواستم آخر شهریور بذارم و از آخرین سفر تابستانی رزی بگم که دیگه دیر شد. ولی خوب ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.چشمک

در پایان تابستان با دوست رزی یعنی هستی خانوم یه سفر به خوی رفتیم. تو این سفر به ما بزرگترها و خصوصا بچه ها خیلی خوش گذشت. من خودم سه چهار سالگی به خوی رفته بودم که طبعا از اون سفر هیچی یادم نمیاد. و هیچ اطلاعاتی از این شهر تاریخی قشنگ نداشتم. اما واقعا شهر توریستی زیبایی بود. سفر به خوی هم فال است و هم تماشا. هم مکانهای تاریخی و دیدنی قشنگی  و هم برای خانومها یه بازار مرزی داره که اجناس ترک را به قیمت خیلی خوبی اونجا عرضه می کنن. خلاصه به دوستان عزیز توصیه می کنم که در تعطیلات یه سر به این شهر بزنند. اونهایی هم که قصد رفتن به ترکیه را از راه زمینی دارن خیلی گزینه خوبیه چون یه مرز داره به نام رازی که به شهر وان ختم میشه. و سفر کم هزینه و به صرفه ای است.

خوی به شهر گل آفتابگردان هم مشهوره. چون بیشترین تخمه گل آفتابگردان کشور از این شهر تآمین میشه.

این عکس رزی و هستی هنگام صرف صبحانه در شهر تبریز

رزی و هستی در این سفر کلی اسباب بازی آورده بودن که به محض رسیدن به هتل بساطشون رو در فاصله کم بین تخت ها چیدن و با جدیت بازیشون رو شروع کردن لبخند

رزی و هستی هنگام صرف ناهار

 رزی و هستی در دالانهای بازار سرپوشیده خوی. البته ما ظهر رفتیم بازار که بیشتر مغازه ها بسته بودن و رزی و هستی توی دالانها با آهنگ های بچه گانه گوشی رزی خانوم می رقصیدن.

 اسم آهنگ رو آوردم باید یادی کنم از شعری که رزی از برنامه کودک ضبط کرده بود و اونو مدام میذاشت و ما بزرگترها را دیونه کرده بود. خودش هم با صدای بلند اونو می خوند. منم تصمیم گرفتم متن شعر رو توی وبلاگ رزی بذارم تا یادگاری بمونه. این دختر ما عاشق دوستی و مهربونی و از این حرف هاست و باید اعتراف کنم درست به خودم رفته. خود منم عاشق آهنگ سلام همسایه های حبیبم و هر وقت خواهرم اونو با گیتار میزنه و می خونه از شدن قلیان احساسات اشک از چشمام سرازیر می شه.

این هم از آهنگ مورد علاقه رزی خانوم:

اینجا کجاست؟ خونه ی ماست.

خونه ی مهربونی هاست. خونه ی مهربونیمون.

همین جا نزدیک شماست...

مهربونیم با همدیگه. مثل گلا و شاپرک.

کواک کواک کواک کواک ( صدای اردک)

 این هم آهنگ مورد علاقه مامانی:

 بیا با پاکترین سلام عشق آشتی کنیم.

بیا با بنفشه های لب جوی آشتی کنیم

بیا از حسرت و غم دیگه با هم حرف نزنیم

بیا بر خنده این صبح بهار خنده کنیم

گلدونهارو آب بدیم. سلام همسایه رو جواب بدیم.

بیا باور کنیم رنگ گلهای وحشی رو سرخی شقایق و عطر گل بنفشه رو

بیا این پرنده رو از قفسش رها کنیم.

بیا باز آشتی کنیم اسم همو صدا کنیم.

گلدونها رو آب بدیم سلام همسایه رو جواب بدیم.

بیا فریاد بزنیم بهار سرسبز اومده. دل به دریا بزنیم دوره غم سر اومده.

بیا باور بکن و پرنده رو رها کن. بیا باز آشتی کن و اسم منو صدا بکنلبخند

خوب از موضوع سفر پرت نشیم. چشمکاین هم یه عکس ار رزی در مقبره شمس تبریزی

 رزی پای مناره ای که در مقبره شمس بود. این مناره با شاخ های زیبای قوچ تزیین شده بود و خیلی قشنگ بود

 این هم یک عکس از مناره . البته زیاد شاخ های تزیینی اش معلوم نیست.ناراحت

 

 و یک عکس دیگه از بنری که تاریخچه مناره رو شرح می ده. واسه دوستانی که به تاریخ علاقمندند. لبخند

 این هم یه عکس از رزی و بابایی در مقبره

 خوب واستون بگم. خوی رستوران های خیلی خوبی هم داشت حتی در سطح شهر چند رستوران داشت که غذاهای ترکیه ای رو سرو می کردن و اشپزهاشون هم ترک بودن. و یک منطقه ییلاقی هم داشت که پربود از رستوران های سنتی که کباب های خوبی می پختن . اصلا طعم گوشتش با گوشتی که توی تهرون می خوریم فرق داشت. و یه کبابی داشت که بهش می گفتن کوبیده سه سیخ و ما فکر می کردیم  همراه هر پرس سه سیخ کوبیده سرو می کنن. اما بعد فهمیدیم که این نام گذاری به این خاطره که چون پهنای این کباب خیلی زیاده اونو هنگام طبخ به سه سیخ می کشن و کباب می کنن. باید بگم که کباب خیلی خوشمزه ای بود و جای همه دوستان خالی. بهتون توصیه می کنم در سفر به خوی یه سری به رستوران های منطقه ییلاقی این شهر بزنید. خوشمزه

این هم عکس کوبیده سه سیخ

 

 توی رستوران ها چای را با سماور ذغالی می آوردن که خیلی می چسبید.

رزی و هستی مشغول خاله بازی

 هستی خسته شده و سر رو پای رزی گذاشته

 توی رستوران رزی خانوم با لیوان داشت توی باغچه آب می ریخت که با هیجان هستی رو صدا کرد و گفت هستی بیا یه درس علوم برات بگم. اگه آب بریزی روی خاک گل میشه. و هنگام درس دادن به هستی یه فیافه ای استاد موآبانه ای به خودش گرفته بود که باید می بودید و می دیدید... متفکر

این هم یک عکس دیگه از فسقلی ها

 خوب پست رو با چند تا نقل قول های رزی خانوم ادامه می دم:

رزی با شروع فصل پاییز و دیدن دوتی کاموا به دست بهم می گه.

مامان کاموا داری واست یه داستان ببافم. و من موندم متعجب که رزی داره جدی می گه یا شوخی چون هیچ بعید نیست که جدی بگه و با دیدن قیافه جدی اش فهمیدم که اصلا شوخی نبود... حالا خودتون بفهمید که تو کله بچه ام چی می گذره ... ما که نفهمیدیم متفکر

یه روز از رزی سوال کردم که دوست داری چه کاره بشی؟ اون هم متعاقبا از من پرسید شما دوست داشتید چه کاره بشید. من هم  گفتم نویسنده. بعد هم پرسید چرا نشدی؟ و من گفتم نمی دونم. نخواستم بگم تنبلی چون نرسیدن به این آرزو دقیقا دال بر تنبلی خودم بود. رزی هم با هیجان خواست راهنمایی ام کنه و گفت مامان به بابا بگو. من هم متعجب گفتم به بابا؟ واسه چی به بابا؟ رزی خانوم که بابارو حلال همه مشکلات می دونه خیلی شمرده شمرده و آروم آروم گفت این اصلا کاری نداره به بابا می گی بابک جونم عزیزم من که برات غذای خوشمزه می پزم بذار نویسنده بشم. اون وقت بابا هم اجازه می ده  و شما نویسده می شی .من که از حرف های رزی خنده ام گرفته بود در دل با حسرت گفتم کاش رسیدن به آرزوهامون به همین راحتی بود که رزی می گفت افسوس

در روزهای آخر شهریور به زور داشتم ساعت خواب رزی رو واسه اومدن مهر و باز شدن مدرسه ها تنظیم می کردم. اما رزی خیلی بازیگوشی می کرد و مدام یه بهانه ای واسه ترک کردن تختواب میاورد. یه بار می گفت به دوتی شب بخیر نگفتم. یه بار می گفت لیوان آبمو نیاوردم . خلاصه کلی ورجه ورجه می کرد و صدای منو درمیاورد. یه بار که حسابی دعواش کردم. موقع دعای شبش بلند بلند به خدا این حرف هارو زد که من هم بشنوم. و منم اونو یادداشت کردم که یادگاری اینجا بنویسم.

درد دل رزی با خدای خودش:

خدایا شما منو یه جوری آفریدی که همیشه شاد باشم. اما شب ها بازیگوشم و مامانم بهم می گه زود بخواب. خدایا من در خانواده ای شلوغ و صمیمی زندگی می کنم. خانه ی ما یه ساختمان سه طبقه است.  خوب من دوست دارم برم به دوتی که در طبقه دوم شب بخیر بگم اما مامانم نمی ذاره. توجه دارید که رزی خانوم داره خودش رو به خدای خودش معرفی می کنه....

با گوش دادن به حرف های رزی حس می کنم دنیایش خیلی بچه گانه است در حالیکه با مقایسه اون با بچه های دیگه می بینم بچه های همسن رز خیلی زود بزرگ شدن و از عالم بچگی فاصله گرفتن. معلم کلاس اول رزی هم می گفت رزی دنیاییش با بقیه بچه های کلاس خیلی فرق داره و یه جورهایی بچه تر از همشونه. و من نمی دونم با این جامعه ای که داریم باید از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟؟

 در پایان یه عکس آتلیه ای جدید رزی می ذارم و خیلی زود با یه پست مدرسه ای برمی گردم. به امید دیدار بای بای

 

   + مامان رزی - ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۱

رزی در پارک آب و آتش + دانلود رایگان داستان صوتی دو غلام

سلام دوستای خوب رزی دیگه تصمیم گرفتم زود به زود آپ کنم. البته این از اون تصمیم های لحظه ایه که معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشهخنده

جای همه دوستان خالی جمعه هفته پیش با رزی خانوم رفتیم پارک آب و آتش. من به هوای این که شهریور است و هوا داره سرد میشه پیشنهاد دادم سر ظهر بریم که اگه رزی خانوم خیس شد سردش نشده. ولی فهمیدیم که فواره ها از ساعت 4 روش میشن. رفتیم خونه و دوباره ساعت 4 برگشتیم. رزی خانوم خیلی خوشش اومده بود و حسابی بازی کرد. البته اولش کمی با ترس و لرز رفت جلو ولی وقتی دید که گاهی فواره ها روشن می شن و گاهی خاموش و یکدفعه می دید یه طرف لباسش خیس شده اومد طرف ما و گفت بابایی فواره ها با من شوخی می کنن قهقهه

خلاصه رزی خانوم اون روز حسابی بازی کرد. بچه ها بعد از خیس شدن میومدن روی کاشی حوض های کوچک اطراف فواره ها می خوابیدن و حمام آفتاب می گرفتن و رزی خانوم هم طبق معمول افتاده بود دنبال دوست پیدا کردن و هی سعی می کرد واسه خودش یه دوست جفت و جور کنه. ولی نمی دونم چرا بچه ها انقدر بد برخورد می کنن افسوس. معمولا رزی خیلی راحت می ره جلو و به بچه ها توی پارک و یا مهمونی میگه میایی با هم دوست بشیم و با کمال تعجب می بینه که  اغلب بچه ها خیلی راحت پشتشون رو می کنن  می گن نه!  دل شکستهو این برایم خیلی عجیبه. متفکر بابایی رزی که هر وقت این صحنه رو می بینه کلی حرص می خوره و می گه رزی خانوم بیا با خودم بازی کن اما من خیلی دوست دارم بدونم علت چیه؟ نمی دونم فاز عاطفی این جور بچه ها چه جوریه؟  اصلا چرا می گن نه؟ به نظرم طبیعی نیست. اما رزی خانوم انقدر از این رفتارها دیده که خودش به نتایج جالبی رسیده... یه روز داشت باهام صحبت می کرد البته موضوع صحبت یادم نیست ولی یکدفعه رزی گفت آخه مامان من دختر خاصی هستم. من با تعجب گفتم خاص؟ چی شد که احساس کردی دختر خاصی هستی؟ رزی قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت آخه به هربچه ای می گم میایی با من دوست بشی می گه نه! من که از استدلال رزی شاخم دراومد تعجب خداییش ته استدلال بود لبخند

ولی یه چیزی خیلی برام جالبه و اون اینه که تک و توک بچه هایی که در مقابل درخواست دوستی رزی دستش را می فشارند و خوب برخورد می کنن بچه هایی هستند از خانواده های مذهبی. بچه هایی که اغلب با سن کم محجبه هستند و یه جورهایی خجالتی... می بینم که با روی باز درخواست رزی را می پذیرن و خیلی خوب برخورد می کنن. انگار توی این خانواده های مذهبی یه جوری تربیت شدن که واسشون مهمه که دل کسی رو نشکونن و چقدر خوب بود که هممون به این قضیه توجه می کردیم ... افسوس

خوب بگذریم ... اینم عکس های رزی در پارک

رزی در راه بازگشت از کلاس شنا

این هم یه عکس جامونده از سفر بابلسر- باید بگم رزی عشق اسبه. عکس های بچگیشو که یادتون هست؟ واسه اسب سواری اونم دور صدم چه اشک هایی می ریخت ...

رزی جون ما خیلی خیال پردازه و عشق داستان گویی داره تا ولش می کنی میره سراغ عصه گفتن و با هرچیزی بازی می کنه و جاش صحبت می کنه و یه داستانی واسش می سازه بقول معلم کلاس اولش که می گفت تا از رز غافل می شم می بینم داره با مداداش بازی می کنه و جای اونها حرف می زنه و توی عالم خودشه. فکر می کنم بخاطر اینه که قصه هم زیاد گوش می ده. از سن کم واسش شب ها موقع خواب داستان می ذاشتم گوش بده و الان با این که گاهی وقت ها خیلی از دست کارهاش عصبانی می شم اما باز هم خوشحالم که انقدر ذهن قصه گویی داره. تشویقاین پست را هم با گذاشتن یه قصه صوتی دیگه تموم می کنم امیدوارم که اونو گوش کنید و خوشتون بیاد. قلب

این هم رزی قصه گوی ما

دو غلام- داستانی از کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب

 

   + مامان رزی - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۳

دانلود رایگان داستان صوتی زبان حیوانات از کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب

سلام دوست های خوبم. من از بچگی عاشق مجموعه داستانهای قصه های خوب برای بچه های خوب بودم . در جشن تولد رزی خاله لعبت این مجموعه را به رزی هدیه داد. اما چون نقاشی های کتاب کمه الان واسه سن رزی خیلی جذابیت نداره بنابراین من رفتم دنبال پیدا کردن فایل صوتی این کتابها که خوشبختانه پیداش کردم و حالا واسه رزی شب ها می ذارم گوش بده. این داستانها درس های خیلی خوبی به بچه ها میده و یکی از قشنگترین داستانهای این مجموعه داستان زبان حیوانات است. یادمه خواهرم هر وقت واسه کسی ضرر و زیان مالی پیش میومد این داستان رو تعریف می کرد و به واقع در آروم شدن آدم خیلی تأثیر داره وقتی بدونی هر وقت ضرری به مالت می رسه تورو از یک ضرر بزرگتر دور می کنه. البته همه ما به کرات اینو شنیدیم ولی نمی دونم چرا وقتی توی موقعیتش قرار می گیریم یادمون می ره و ناشکری می کنیم. ناراحت

حالا براتون لینک دانلود فایل صوتی این قصه قشنگ  را می ذارم و امیدوام که از شنیدنش لذت ببرید

دانلود   

لطفا برای دانلود از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید.

 

   + مامان رزی - ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳

یه پست سالی تاکی- اینجا همه چی درهمه

سلام دوست های خوبم همون طور که از اسم این پست برمیاد یه پست درهم برهمه. متاسفانه هم خیلی درگیری کاری دارم و وقت نمی کنم بیام پست جدید بذارم و هم اینکه بچه ها دارن روز به روز بزرگتر می شن و شیرین کاری های کمتری می کنن و کمتر میشه مطلب نوشت. من خودم پست های دوستانی که بچه های کوچولو دارن رو بیشتر دوست دارم.لبخند

خوب اول می خوام از نقاشی های رزی شروع کنم. من جسته و گریخته نقاشی های رزی را جمع می کردم تا سر فرصت اونارو اسکن کنم و توی وبش بذارم. رزی خانوم توی دنیا بیشتر از هرچیزی به نقاشی کشیدن علاقه داره و می خواد مث خاله لعبتش و دوتی نقاش بشه. نقاشی هایش هم خاص خودشه. بیشتر موضوعی می کشه. حوصله نداره همه کاغذ را رنگ کنه و یا دقت کنه که چه جوری می کشه بلکه می خواد سریعتر مفهومی که توی ذهنشه به تصویر بکشه و واسه همه نقاشی هاش تفسیر داره. حالا اول نقاشی های 5 سالگی رز را می ذارم.

این عکس دکتر کپیه که رزی کشیده. رزی هم مثل بیشتر بچه ها عاشق دکتر کپی بود.

رزی تصمیم گرفت که یه نقاشی واسه دکتر کپی بکشه. و نقاشی زیر هم حاصل این تصمیمه. بعد هم ازم خواست زیر نقاشی بنویسم مقنم دکتر کپی مبارک.تعجب نکنید اشتباه نخوندید. منظور رزی خانوم مقدم است. مجید جان را که یادتون هست ... خنده

 

یه روزی رزی ازم خواست که مدل نقاشی اش بشم. خودش هم بهم حالت داد و گفت باید یه پات رو بالا بگیری و دست هایت را هم باز کنی. نتیجه اش در عرض چند ثانیه اینی شد که می بینید. لبخندگفتم که رزی خانوم خیلی سریع نقاشی می کشه بدون رنگ و فوت وقت چشمک راستی به گوشواره توی گوشم هم دقت کنید. رزی خانوم گاهی یه جزئیاتی را رعایت می کنه که آدم تعجب می کنه

یه روز دوتی زنگ زد به گوشیم و بهم خبر داد رزی خانوم سر خود با قیچی چتریهاشو کوتاه کرده. گفت خودش خیلی دعواش کرده و از م خواست وقتی اومدم خونه من دیگه رزی را دعوا نکنم. خیلی نگران شده بودم که رزی خانوم چه بلایی سر موهاش آورده؟ وقتی رسیدم به خونه دیدم ای دل غافل رزی گند زده به چتریهاش. انقدر کوتاهشون کرده که دیگه اصلاً چتری نداره. علی رغم قولی که به دوتی داده بودم حسابی رزی را دعوا کردم. رزی خانوم که کم توقعی اش شده بود. با دلخوری رفت توی اتاقش و بلافاصله این نقاشی را کشید و به دستم داد و ازم خواست باهاش آشتی کنم. اگه دقت کنید توی نقاشی منو می بینید که به رزی اخم کردم و رزی خانوم با چتری های کوتاه، غمگین کنارم به حالتی مظلوم ایستاده با نگاهی به بالا که انتظار بخشش ازم داره. کاش بودید و می دید که نقاشی خودشو با چتری های کوتاه چقدر شبیه به خودش کشیده بود. انقدر هنرمندانه بود که رزی را بغل کردم و باهاش آشتی کردم.

حالا زیر این نقاشی عکس رزی را با دختر خاله اش ملیکا با چتری های کوتاه می ذارم که خودتون شباهتشو با نقاشی اش ببینید.

این هم نقاشی یک زرافه. البته رزی از این مدل نقاشی ها خیلی کم می کشه که همشو رنگ کنه و یه جورایی کامل باشه ... البته کامل کامل که نیست دوتا پای زرافه را رنگ نکرد

توی این نقاشی هم رزی چند تا آدم کشیده که روی اسب سوارند. من که کلی فسفر سوزوندم تا بفهمم که اینا چین؟ آخه رزی اسب ها رو هم شکل آدمها کشیدهلبخند این نقاشی بیشتر شبیه مامان بابایی هستند که نقش اسب را برای بچه هاشون بازی می کنن چشمک

این هم نقاشی جوجه رزی و ملیکا است که رزی و ملیکا خیلی زود دوتا جوجه رو فرستادند اون دنیاناراحت

این هم نقاشی یک شاهزاده با دسته گل

 نقاشی سه تا کفشدوزک. این هم از معدود نقاشی های رنگ شده و کامل رزیه ...

 این هم یک خرگوش بازیگوش

 بابایی واسه رزی یک سی دی خریده بود به نام شهر عسلی. سی دی آموزشی جالبی بود که با شعر و آهنگ کودکانه به بچه ها آداب اجتماعی رو یاد می ده. رزی خانوم عاشق سی دی اش شده بود و این هم نقاشی کنسرت زنبورهای توی سی دی است. به تومبا و گیتار و میکروفن دقت کنید. خیلی جالب کشیده.

 

 

باز هم نقاشی یک زنبور دخترگونه

این هم نقاشی خاله سوسکه و آقا موشه که رزی خانوم اونو تحت تأثیر فیلم خاله سوسکه کشیده.

 این هم یک نقاشی عشقولانه. از این مدل نقاشی رزی فراوون داره که من فقط یکیشو اینجا میارم.قلب راستی دختر توی نقاشی خود رز است که رزی با فلش اونو نشون داده

 

 خوب حالا می ریم سر نقاشی های شش سالگی رزی

اول با دستور العمل دسر توت فرنگی رزی شروع می کنیم. رزی خانوم عاشق دسر خامه توت فرنگی شده بود و چون سواد نداشت مراحل تهیه دسر را با نقاشی کشید و دوتی هم زیر نقاشی هایش توضیحات لازم را نوشت و حاصل شد اینی که می بینید. امیدوارم از این دسر درست کنید و لذت ببرید. چشمک

 

 رزی خانوم توی کلاسهای پیش دبستانی در درس علوم با گیاهان و چگونگی نگهداری از اونها آشنا شد و این نقاشی حاصل تعلیمات علوم در این زمینه است. همان طور که می بینید پسر بچه نقاشی به گلش آب داده و گلش سرحال و شادابه اما گل دختربچه نقاشی چون بهش آب نداده خشکیده و دختره داره گریه می کنه. به ریشه گل هم دقت کنید.

 این هم نقاشی رنگین کمون- پروانه و زنبور

 توی این نقاشی که رزی با مداد شمعی کشیده یک فرشته می بینیم که با چوب جادویی اش برای دختر توی نقاشی یک آب نبات چوبی درست کرده

 

 توی این نقاشی هم بچه های پیش دبستانی هستند توی حیاط مدرسه زیر پرچم ایران که رزی عاشقشهقلب

 

 توی این نقاشی هم بابایی رزی را می بینم روی تخت هالتر داره وزنه می زنه و رزی هم  داره باباش رو تشویق می کنه

 

 رزی توی این نقاشی خودشو کشیده با لباس تولد 6 سالگیش. به نظر من مدل لباس رو خیلی خوب درآورده. اول عکس رزی را در روز تولدش می ذارم که خودتون مقایسه کنید. لبخند

 باز هم صحنه ای از فیلم خاله سوسکه. سکانسی که آقا موشه افتاده توی دیگ و خاله سوسکه داره خودشو می زنه و فریاد می کشهناراحت

 توی این نقاشی هم آجی آرتمیس رو می بینید که با رزی و ملیکا رفته سوپر مارکت و داره براشون خرید می کنه. به اسکناس سبز توی دست آجی دقت کنید.

 این هم کاردستی رزی خانوم در شش سالگی- با سنگ های شومینه خونه دوتی یه خونه درست کرده با دو تا بجه که یکیش خودشه و یکیش ملیکا (دخترخاله اش)که دست همو گرفتن به دودکش خونه و گلسر رزی هم دقت کنیدبغل

خوب حالا می ریم سر نقاشی های هفت سالگی رزی

یه شب چند تا نوازنده دوره گرد اومدن توی کوچه و رزی و بابایی رفتن دم در که بهشون پول بدهند. رزی خانوم خیلی دلش واسشون سوخت و بلافاصله این نقاشی رو کشید

 

 یه شب رزی و بابایی با هم قهر کرده بودن و رزی بلافاصله این نقاشی رو کشید. حالا دیگه رزی خانوم بزرگ شده و سواد دار شده. قربون سوادش بشه مامانشه قلب

 به روز هم من با رزی قهر کرده بودم و رزی واسم این به قول خودش یه کارت نامه ای نوشت.  توی نامه ازم می خواد که یه فرصت دوباره بهش بدم که اشتباهشو جبران کنه و ازم خواسته اگه زد زیر قولش شکایتش را به خدا کنم آخه بهترین حربه واسه رزی وقتی کار اشتباهی می کنه و می خوام بترسونمش اینه که شب نمی تونه دعای شبش رو بخونه چون خدا از دستش ناراحته و به دعایش گوش نمی ده.

یه روز هم رزی و ملیکا مشغول بازی بودند که گلدون کریستال مامانی رو انداختند روی زمین. من که خیلی عصبانی شده بودم سرشون داد کشیدم و هردوتایی با ترس رفتند توی اتاق قایم شدن. ولی خوشبختانه وقتی به سر صحنه جرم آمدم دیدم گلدون به طرز عجیبی سالم مونده بود خیلی عجیب بود چون با فاصله زیادی از زمین روی سرامیک افتاده بود. بنابراین رفتم پیش رزی و بهش گفتم چون امروز دختر خوبی بوده خدا کمکش کرده و کاری کرده که گلدون نشکنه. رزی هم خیلی خوشحال شد و چند روز بعد در حالیکه خیلی متفکر بود اومد پیشم و گفت مامان یه سوال داشتم. می خوام بدونم چه طوری دست خدا از اون بالا اومد پایین و گلدون رو واسه من که دختر خوبی بودم نگه داشت؟؟؟؟؟

 این هم نقاشی رزی و مامانی. رزی خانوم داره موهای مامانشو با محبت شونه می کنه. دقت کنید رزی بالای سرم نوشته مامان جونم و بالای سر خودش نوشته رزی جونشه. همیشه از خودش با این لفظ یاد می کنه

 این هم نقاشی رزی و حاجی فیروز

 

 این هم نقاشی اعضای خانواده که رزی توی مدرسه کشیده. من که نمی تونم تشخیص بدم که کی به کیه فقط خودم رو می شناسم که اون خانوم لپ گلیه هستماز خود راضی

 این هم نقاشی علی اکبر یا نمی دونم علی اصغر. رزی تحت تعلیمات مذهبی مدرسه کشیده. اون بچه ای که توی آسمونه بچه شیرخوار امام حسینه که داره می ره پیش خدا و اونی که روی زمینه دشمنای امام حسینند که دارند با تیرو کمان اونو هدف می گیرن

این هم یه خاطره نویسی مصور از رزی. راستی آدم هایی که توی نقاشی های رزی یک چشم دارند به این علت است که نیمرخ شدن چشمک

 قبل از این که عکس های تعطیلات تابستان 92 را شروع کنم. اول یه عکس از مراسم فارغ التحصیلی رزی خانوم می ذارم

این هم کادوی کارنامه رزی خانوم که خیلی خوب شده بود. یه عطر تینکر بلهورا

 

روز مادری هم رزی خانوم گلدون گل خونه دوتی را برداشته یه به اصطلاح کارت هم روش گذاشته و بعنوان هدیه روز مادر به دوتی تقدیم کرده. این هم عکس هدیه رزی به دوتی

خوب حالا میریم سر عکس های تعطیلات تابستان.

اول با عکس های سیرک عقاب شروع می کنم که بلافاصله بعد از تمام شدن امتحانهای رزی رفتیم

 رزی در برنامه های سیرک واسه یه مسابقه انتخاب شد که اول هم شد. باید با بچه ها با صدای موزیک دور یه تعداد صندلی می چرخیدن و با قطع موزیک سریع روی صندلی می نشستن و در انتهای مسابقه کلی به قول خودش با دلقک سیرک شوخی بازی کرد. این هم یک عکس یواشکی از مسابقه چون عکس انداختن ممنوع بود.

 با رزی و بابایی به باغ پرندگان هم رفتیم. جای همه دوستان خالی خیلی مکان باصفایی بود.

 به همه توصیه می کنم از این باغ با صفا دیدن کنید. البته دوربین یادتون نره. من که حسابی سرم کلاه رفت و دوربین نبردم و مجبور شدم با گوشی عکس بندازم و متاسفانه عکس ها بی کیفیت شد.ناراحت

 این هم عکس دو قوی سیاه. من که عاشقوش شده بودم.

 

 رزی و بابایی در باغ پرندگان

 رزی و بابایی مشغول بازی و لاو ترکوندن در محوطه بازی باغ

 این هم رزی همیشه رو کول بابایی. نمی دونم این قلمدوش شدن تا کی می خواد ادامه داشته باشه.قهر

 توی تعطیلات خرداد با رزی و بابایی رفتیم گرگان پیش دوستان رزی پرین و پریاس عزیز. جای همه دوستان خالی خیلی خوش گذشت. توی این سفر رزی کلی با سگ های پرین و پریاس بازی کرد و کلی بهش خوش گذشت. ناگفته نماند بابایی هم کلی از این سگ بازی رزی حرص خورد و نتونست چیزی بگه. خلاصه سفر خیلی خوبی بود.

اول یک عکس از پرستوهای باغشون می ذارم که خیلی ناز بودن

 

 رزی - پرین- پریاس

 رزی خانوم با سگ توی بغل- چشم بابایی روشنعصبانی

 رزی جون و پرین جون

 رزی جونم مشغول بازی با توله سگ

 توی این عکس پرین خانوم به زور توله سگ را داره وادار می کنه لبخند بزنه به تلاشش توجه کنید. لبخند

 رزی خانوم توی اتاق پرین و پریاس. به واقع بچه ها اتاق را ترکوندن ...عصبانی

 این هم یک عکس پایانی از سفر رزی خانوم به گرگان.

 در روزهای پایانی تیرماه با رزی خانوم و دوتی و بابایی رفتیم بابلسر

آخ ببخشید حنا خانوم را یادم رفت بگم . این هم عکس حنا خانوم در رستوران حاج محسن

رزی خانوم در نقش خواننده. بهمون افتخار داده بودن و در یک مجلس خصوصی برامون می خوندن

رزی خانوم در ساحل بابلسر مشغول شن بازی

باز هم یک عکس عشقولانه از رزی و بابایی

 یه سفر دیگه هم به مناسبت یازدهمین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی به محمودآىاد رفتیم. جای همه دوستان خالی. توی یک فروشگاه مشغول خرید بودم که دیدم بابایی و رزی با دو تا عروسک اومدن. بله به انتخاب رزی خانوم بابایی این عروسک ها رو واسش خریده بود و اسمشون رو هم با همفکری هم اسم مامانی و بابایی گذاشتن. حالا نمی دونم من و بابایی تا چه حد شبیه این عروسک هاییم متفکر

رزی خانوم مشغول شن بازی در ساحل محمودآباد

 رزی و بابایی مشغول شوخی بازی

 رزی خانوم خسته از بازی روی قلمدوش بابایی

 رزی خانوم در حال بوسیدن بابایی

 رزی جونم غرق شادی آب بازی

راستی اسم شادی رو آوردم یاد یه خاطره افتادم. شب قبل از رفتن به مسافرت رزی خیلی خوشحال بود و تو عالم خودش توی اتاق بالا پایین می پرید با تعجب بهش گفتم رزی خانوم چرا بالا و پایین می پری؟ رزی گفت مامان یه بار از قدیم بهت گفتم (این از قدیم گفتن و از بچه گیهام تکیه کلامشه و همیشه می گه) بعضی وقت ها خوشحالم و نمی دونم چرا دست خودم نیست. متفکر

 رزی خانوم با بابایی رفته بودن شهربازی امیر و من موندم خونه تا به کارهام برسم. که بعد یکدفعه دیدم عوض رزی خانوم یه پروانه به خونمون برگشت

 

 

 رزی خانوم کنار اسباب بازی محبوبش. کافی شاپ لگو- سوغات بابلسر

 رزی خانوم بیش از هرچیزی عاشق بازی کردن با اسباب بازی های ریز شخصیت های کارتونی است و ساعت ها میشینه بجاشون حرف می زنه و واسه خودش قصه می بافه. از میون این اسباب بازی های ریز شخصیت های دیزنی رو از همه بیشتر دوست داره.

این هم یه عکس با اسباب بازی های محبوبش

 

 رفته بودم اتاق کار بابایی را مرتب کنم کلی سی دی عکس های زیرخاکی پیدا کردم

 رزی خانوم عادت داشت با مسواک بازی می کرد و اسباب بازی مورد علاقه اش مسواک بود. هر جا می رفتیم باید چند تا مسواک واسه رزی می خریدیم. بدبختیمون وقتی شروع می شد که مهمونی می رفتیم و رزی خانوم رو می بردیم دستشویی دیگه بند می کرد به مسواک های صاحب خانه بیچاره  و ول نمی کرد و ما می موندیم و کلی خجالت. خجالت

این عکس سه سالگی رزی است در خونه مامان یکی از دوستام مشغول مسواک بازی با مسواک های صاحبخانه. یه دقیقه قبل از عکس داشت خودش را می کشت و با جیغ و داد می خواست حرفش را به کرسی بشونه. اما موقع عکس ببینید چه قیافه مظلومی به خودش گرفته

این هم یک عکس زیرخاکی دیگه از مسواک بازی رزی پشت لوله های گاز اتاق

 رزی خانوم خواب توی بغل مامانی در حالیکه مسواک های محبوبش دستشه

 باز هم یه پوزیشن خواب دیگه

 رزی خانوم در سن سه سال و نیمه گی

 این پست شلوغ پلوغ رو با دو تا نامه از بابایی تموم می کنم. نامه هایی که خیلی خیلی برام باارزشه و اینجا واسه رزی می ذارم که واسه خودش هم یادگاری بمونه و حالا که خوندن رو یاد گرفته از خوندنشون لذت ببره و ببینه مامانی و بابایی چقدر همدیگر و از اون مهمتر رزی رو که باعث گرم تر شدن آشیونشون شده دوست دارند قلب

اولین نامه نامه ای است که بابایی در شبی که مامانی در بیمارستان بستری بود و رزی رو به دنیا آورده بود واسش نوشته. اولین شبی که حس خوب پدر شدن را تجربه کرده بوده

 

 

 نامه بعدی. نامه ای است که در اولین سال مادر شدنم در سالروز مادر- بابایی واسم نوشت و واسم خیلی باارزشه.

 

 فقط در پایان آرزو می کنم که رزی قدر این بابایی خوب و مهربون را بدونه و واسه هردومون دختر خوبی بشه. آمین

   + مامان رزی - ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۸

آتلیه خاله لعبت

 

سلام دوستان عزیز. چند نفری از شما آدرس آتلیه خواهرم را خواسته بودید به فکر افتادم عکس های تبلیغاتی اش را توی وبلاگ رزی خانوم بذارم تا دوستانی که از کار خواهرم خوششون اومده بتونن استفاده کنن. راستی اگه خواستید وقت بگیرید بگید که از دوستان رزی هستید و از طریق وبلاگ رزی آشنا شدید تا سفارشتون را به خواهرم بکنم و ازش واستون تخفیف بگیرم.چشمکلبخندقلب

 

   + مامان رزی - ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٤

کوچه باغ خاطرات کودکی

سلام دوستان خوبم. سال نو بر همه شما عزیزان مبارک. امیدوارم سال جدید سال خیلی خوبی برای همه دوستان باشد. رزی خانم امسال بیشتر از سالهای پیش شور و شوق عید را داشت شاید چون مدرسه می رفت و دلخوش بود به تعطیلات عید. بهرحال سال خوبی را شروع کردیم و طبق برنامه ریزی قبلی قرار شد عید را خونه بمونیم و اردیبهشت ماه به سفر بریم. و تمام تعطیلات به استراحت و تهران گردی گذشت. فقط یه روز به درخواست من یه سر به احمدآباد دماوند زدیم جایی که کوچه باغ هایش مملو از خاطرات بچگی ام بود. تجدید خاطرات خیلی لذت داشت. با رزی رفتم همه جاهایی که یه روزی من و لاله خواهرم و دوستم (طاهره) در کوچه باغ هایش بازی می کردیم. حال و هوای خیلی خوبی بود. رزی هم خیلی خوشش اومد. 

 توی عید از برنامه آکادمی گوگوش آهنگ با من قدم بزن مهران را شنیدم که خیلی به دلم نشست. و حالا متنش را با عکسی که از رزی در احمدآباد دماوند انداختم اینجا می ذارم. امیدوارم که شما هم مثل من از این آهنگ خوشتون بیاد.

این آهنگ را به بابی عزیزم تقدیم می کنم که به تمامی احساس منو به اون بیان می کنه.


با من قدم بزن حالا که با منی

حالا که بازی ام حالا که سهممی

با من قدم بزن می لرزه دست وپام

بی تو کجا برم بی تو کجا بیام

دست منو بگیر کنار من بشین

من عاشق توام حال منو ببین

از دلهره نگو از خستگی پرم

بی تو میشینمو روزا رو میشمورم

هر جا بری میام دلگرمو بی قرار

بی من سفر نرو تنهام دیگه نزار

تو با منی هنوز عطر تو بامنه

فردا داره به ما لبخند میزنه


بی تو برای من فردا پراز غمه

بی تو هوا پسه دنیا جهنمه

دست منو بگیر تو اوج اضطراب

بازم منو ببـــــــــر با بوسه ای به خواب

با من قدم بزن تو این پیاده رو

من عاشقت شدم از پیش من نرو

هر جا بری میام دلگرمو بی قرار

بی من سفر نرو تنهام دیگه نزار

تو با منی هنوز عطر تو بامنه

فردا داره به ما لبخند میزنه


این هم یک عکس از بابایی و رزی.

 

این هم عکس رزی پای هفت سین

این هم عکس رزی و دوستانش در عیددیدنی سال 92 از راست به چپ: مانی، شایان، رز

 

توی این عکس رزی با میز تلوزیون اتاق بابایی واسه خودش خونه درست کرده. یه اعلامیه هم گوشش چسبونده که به خانه ی رز توهیم نکنید حالا کی جرات داره به کلمه توهیم بخنده

اینجا هم یه عکس از رزی می ذارم با خانوم حنای معروفش. رزی خانوم ما بدون خانوم حنا شبها نمی خوابه. وای به روزی که یه بلایی سر خانوم حنا بیاد

قبلا رزی خانوم به من می گفت شما دوتی خانوم حنا هستید. یعنی من مادر بزرگشم. اما تازگی ها می گه خاله اش هستی. علتش را پرسیدیم می گه آخه جوونی نمی شه مادر بزرگ بشی.

چند شب پیش مثل همیشه موقع خواب با رزی درگیر بودم که زود بخوابه و هی اولتیماتوم بهش می دادم که دارم عصبانی می شم . رزی خانوم اما با خونسردی تمام بهم می گفت مامان یه نفس عمیق بکش و آرامش خودت را حفظ کن. من که در عین عصبانیت شدیدا خنده ام گرفته بود. خنده ام را فرو دادم و گفتم اینها رو از کجا یاد گرفتی؟ رزی خانوم در جواب گفت از تو فکرم

اعتقادات مذهبی رزی خانوم بی آنکه تلاش زیادی در این زمینه کرده باشیم خیلی قویه. هر شب تا دعای شب نخونه نمی خوابه و بدترین چیز واسش اینه که بهش بگم خدا باهات قهر می کنه و شب نمی تونی دعا بخونی. دیگه سریع از هر کار بدی که کرده پشیمون می شه و عذرخواهی می کنه و تند تند سوال می کنه که حالا می تونم دعامو بخونم؟

در پایان پست هم دو تا از نقاشی های رز را می ذارم

این نقاشی را توی عید کشیده. شرحش هم اینه که می گه. خانوم توی تصویر دو تا بچه داره که خیلی فقیرن و خانومه هم خیلی غمگینه و داره گریه می کنه که حضرت علی (شمایل سمت راست تصویر که صورت نداره) می یاد و دلداریش می ده. وقتی داشت تصویر را واسم شرح می داد من گفتم مامان تو عکس که سه تا بچه است. رزی خانوم با نگاهی عاقل اندر صفیه بهم گفت اون دختر کوچک پایین تصویر عروسک کوکی بچه هاست. بعدم بهم گفت مامان کوکش را نمی بینی؟؟؟؟؟

مدرسه رزی از بچه ها خواسته بود که یه نقاشی با موضوع امام حسین بکشند. رزی هم اینو نقاشی کرد. تو تصویر امام حسین را می بینیم که داره به یه دختر بچه که خود رزی خانوم باشه آب نبات چوبی می ده

 

   + مامان رزی - ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٧

تولد هفت سالگی رز

چقدر ناراحتم از اینکه انقدر دیر به دیر میام اینجا خاطرات رزی خانوم را ثبت می کنم. دوست دارم همشو واسش بنویسم که یادم نره. فکر می کنم یه دینیه که به گردنمه. اما خوشحالم از اینکه رزی خانوم داره با سواد می شه و می تونه خودش خاطراتشو ثبت کنه. بهش قول دادم که تابستون یه دفتر خاطرات خوشگل بخرم تا خاطراتشو توش بنویسه و رزی کلی ذوق و شوق داره. یادم میاد که خودم اولین دفتر خاطراتم را در تابستانی که می خواستم برم کلاس دوم درست کردم که متاسفانه چند روز بعد از درست کردنش گمش  کردم و داغش هنوز به دلمه.

 رزی خانوم توی درس ریاضی کوشا تر از فارسی است. یه کم هم توی مشق نوشتن تنبله و هی وعده یه ساعت دیگه رو به من می ده اما خوشبختانه صبح ها خوب از خواب پا می شه و زیاد بدقلقی نمی کنه. اما خوب هنوز تو عالم بچگی خودشه و خانم معلمش (سرکار خانم محمدی) می گه دنیاش با بقیه بچه ها فرق داره و یه جورهایی بچه تره در حالیکه رزی خانوم چون نیمه دومی است از بعضی از همکلاسی هایش بزرگتره. امروز صبح بهم می گه مامان از شایان پرسیدم بهم گفته 10 سالشه. منم 7 سالمه حالا سه سال دیگه مونده تا ده سالم بشه. وقتی ده سالم شد اندازه شایان می شم. منظورش این بود که شایان همین جور ده ساله می مونه؟ و من کلی وقت صرف کردم که بهش بفهمونم که سناشون هیچ وقت بهم نمی رسه.

 به شب موقع خواب حرف بابابزرگ رزی (پدر بابی) که فوت کرده شد. من در مورد خاطراتمون و سفری که در یک سالگی رز به اصفهان داشتیم گفتم. مثل همیشه دلم خیلی برای پدر تنگ شد و اشک توی چشام جمع شده بود که رزی خانوم در حالی که خودش کاملا غمگین شده بود گفت دیگه نگو دلم شکست (یعنی دلم گرفت) مامان مثل من خوشحال باش . (می خواست بگه غمیگن نباش). بعد هم بهم گفت من این چیزها را به هیچکی نگفتم حتی ملینا حتی ستایش حتی ... و شروع کرد اسم همه همکلاسی هایش را لیست کردن. منظورش این بود که خاطرات پدربزرگش مثل یه رازه که در موردش با کسی صحبت نکرده.

تولد هفت سالگی رز را مثل سال پیش بچه گانه و با حضور هم کلاسی هاش برگزار کردم. رزی خیلی شور و شوق داشت و از همه بیشتر از حضور مبصر کلاسشون که رزی خانوم بهش می گه مبصن و اسمش آرزوست خوشحال بود. جوری که وقتی داشتیم کارت پاسخ به دعوت دوستانش را می شمردیم تا ببینیم تعداد مهمانها چقدر است و رزی فهمید آرزو میاد کارتش را بوسید. حالا در ادامه پست عکس های تولد رزی را می ذارم. جای همه دوستان خالی بود.

این هم کارت دعوت به جشن تولد که خودم طراحی اش کردم

کارت عوت

این هم عکس دسته جمعمی بچه ها

این هم عکس کیک رزی که مثل پارسال بعد از کلی زیر و رو کردن آلبوم عکس های کیک بین کیک طرح باب اسفنجی و باربی باز طرح باربی را انتخاب کرد

 

رزی خانوم هنگام بریدن کیک

این هم یه عکس بی هوا از بچه ها

 

این هم یک عکس از رزی و دوست خوبش هستی

رزی خانوم و بابایی که در پایان جشن دو نفره و عاشقانه دارن با هم می رقصن

رزی خانوم آخر شب با لباس توخونگی در حال ساندویچ خوردن و باب اسفنجی دیدن

این هم عکس رزی و بابایی که آخر شب داشتن با هم گرگ بازی می کردن. رزی خانوم بره است و بابایی گرگ و داره رزی خانوم را می خوره. راستی یادم رفت بگم که رزی خانوم عاشق آهنگ بره و گرگ گوگوشه. دوست داره توی ماشین مدام گوش بده و داستان شعر را هم خیلی قشنگ واسه همه توضیح می ده. رزی خانوم خیلی گوش موسیقیش هم خوبه و سخت ترین آهنگ ها را رو نت می خونه. این آهنگ هم با اینکه خیلی اجراش سخته خیلی قشنگ با خواننده همراهی می کنه و می خونه

این هم یک عکس از رزی در آتلیه خاله لعبت با لباسهای تولد

رزی خانوم با بابایی رفته بود سرزمین عجایب و خواسته بود طرح پروانه را رو صورتش طراحی کنن. این هم عکس اون روز

در پایان پست هم یک عکس از رزی می ذارم تو آتلیه خاله لعبت

اگه فرصت کنم و مشغله کاری بذاره به زودی با عکس های عید و سیزده به در میام آپ می کنم. راستی دوستان عزیز سال نو بر شما مبارک. برای همه شما و گلهای زندگیتون بهترین ها را در سال جدید آرزو می کنم.ماچ

 

   + مامان رزی - ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٥
← صفحه بعد