من صبون می خوام

می خوام خاطره اولین جمله ای که رزی جون گفت را براتون بگم

قبلاً گفته بودم که رزی جون مدام تنظیم خوابش بهم می خوره و این خاطره بر می گرده به فروردین ماه امسال که رزی سه سال و دو ماهش بود و دم سحر از خواب بیدار می شد و قبراق و سرحال بازی می کرد. یک روز صبح سحر که من در خواب ناز بودم رزی خیلی آروم اومد کنارم و با صدایی آروم گفت:

رزی: مامان، مامان من صبون می خوام (البته جمله صبون می خوام را انقدر کشدار و عجیب می گفت که من توی اون حالت گیجی خواب نمی فهمیدم چی می گه

من در حالیکه داشتم از زور خواب می مردم: رزی جونم بگیر بخواب

رزی دوباره: من صبون می خوام

من اما اصلاً به روی خودم نیاوردم که چی می گه

رزی بعد از اینکه چند بار جمله اش را با صدایی آروم تکرار کرد و از من ناامید شد چرخید به سمت دیوار و من هم زیر چشمی داشتم تماشایش می کردم.

رزی رو به دیوار:مامان

بعد به جای دیوار با صدایی نازک گفت: بله

دوباره به دیوار: من صبون می خوام

باز به جای دیوار: باشه، بیا

رزی: مرسی

دیوار: بیا چایی، نون و پنیر

دوباره رزی: مرسی

من که داشتم زیر چشمی رزی را می پاییدم و این صحنه تئاتری که رزی بازی کرد را دیدم تازه فهمیدم که چی می خواد و با خوشحالی از جا پریدم و گفتم چشم دخترم الان بهت صبحونه می دم. اینو نوشتم که رزی بعدها هم بدونه اولین جمله ای که گفت چی بوده و هم بدونه چه بچه باشعوری بوده که وقتی می بینه مامانش حرفش را نمی فهمه با تئاتر به مامانش خواستش را می فهمونهقلب

 

/ 1 نظر / 18 بازدید
بهار

عمش دورش بگرده