یه قصه قشنگ برای بچه ها, مامانها و باباها

من خودم عاشق این قصه ام و وقتی واسه اولین بار خوندمش برای دایره آبی دلم سوخت و اشک به چشمم اومد. با امید به اینکه همه آدمها بتونند قطعه گمشدشون را پیدا کنند و در این راه گول هم نخورند. آمین

به دنبال قطعه گمشده


چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک .

 


زمان میگذشت و دایره آبی کوچک ، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر .

 


آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت : پدر شما چرا جای خالی ندارید ؟

پدر گفت : عزیزم جالی خالی نه ، قطعه گمشده . هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم ، مادرت قطعه گم شده ی من بود . با پیدا کردن او تکمیل شدم . یک دایره کامل .

پسر از همان روز جست و جوی قطعه ی گمشده خود را آغاز کرد . رفت و رفت تا به یک قطعه ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود .

.


دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه های رنگارنگ کوچک پر کرده بود .

 

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید ، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید ؟.

قطعه مربع گریه کرد و گفت : من هستم

- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده ی من قسمتی از دایره

- من اول قطعه ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد . قطعه ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم ، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی ، به هم نمیخوردیم . اکنون پشیمانم. من قطعه ی گمشده ی شما هستم
.

 


دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد ، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد . حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 


رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد . بخت به او رو کرده بود که قطعه ی گمشده اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود . قطعه گمشده به او گفت : من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم .

 


قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت . دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد ( لاغر شد) . و توانست از گودال بیرون بیاید . دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد . دنبال او به هر سو رفت . تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد . کاش هیچ وقت او را پیدا نمی کرد .

 

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید