آخرین سفر تابستانی رزی- سفر به شهر زیبای خوی

سلام به دوستای خوب وبلاگ رزی. وقتی دیر به دیر میام آپ کنم. دلم واسه نوشتن تنگ می شه. اما خوب مشغله کاری و رسیدن به درس و مدرسه رزی نمی ذاره به کارهای دیگه برسم. این پست را می خواستم آخر شهریور بذارم و از آخرین سفر تابستانی رزی بگم که دیگه دیر شد. ولی خوب ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.چشمک

در پایان تابستان با دوست رزی یعنی هستی خانوم یه سفر به خوی رفتیم. تو این سفر به ما بزرگترها و خصوصا بچه ها خیلی خوش گذشت. من خودم سه چهار سالگی به خوی رفته بودم که طبعا از اون سفر هیچی یادم نمیاد. و هیچ اطلاعاتی از این شهر تاریخی قشنگ نداشتم. اما واقعا شهر توریستی زیبایی بود. سفر به خوی هم فال است و هم تماشا. هم مکانهای تاریخی و دیدنی قشنگی  و هم برای خانومها یه بازار مرزی داره که اجناس ترک را به قیمت خیلی خوبی اونجا عرضه می کنن. خلاصه به دوستان عزیز توصیه می کنم که در تعطیلات یه سر به این شهر بزنند. اونهایی هم که قصد رفتن به ترکیه را از راه زمینی دارن خیلی گزینه خوبیه چون یه مرز داره به نام رازی که به شهر وان ختم میشه. و سفر کم هزینه و به صرفه ای است.

خوی به شهر گل آفتابگردان هم مشهوره. چون بیشترین تخمه گل آفتابگردان کشور از این شهر تآمین میشه.

این عکس رزی و هستی هنگام صرف صبحانه در شهر تبریز

رزی و هستی در این سفر کلی اسباب بازی آورده بودن که به محض رسیدن به هتل بساطشون رو در فاصله کم بین تخت ها چیدن و با جدیت بازیشون رو شروع کردن لبخند

رزی و هستی هنگام صرف ناهار

 رزی و هستی در دالانهای بازار سرپوشیده خوی. البته ما ظهر رفتیم بازار که بیشتر مغازه ها بسته بودن و رزی و هستی توی دالانها با آهنگ های بچه گانه گوشی رزی خانوم می رقصیدن.

 اسم آهنگ رو آوردم باید یادی کنم از شعری که رزی از برنامه کودک ضبط کرده بود و اونو مدام میذاشت و ما بزرگترها را دیونه کرده بود. خودش هم با صدای بلند اونو می خوند. منم تصمیم گرفتم متن شعر رو توی وبلاگ رزی بذارم تا یادگاری بمونه. این دختر ما عاشق دوستی و مهربونی و از این حرف هاست و باید اعتراف کنم درست به خودم رفته. خود منم عاشق آهنگ سلام همسایه های حبیبم و هر وقت خواهرم اونو با گیتار میزنه و می خونه از شدن قلیان احساسات اشک از چشمام سرازیر می شه.

این هم از آهنگ مورد علاقه رزی خانوم:

اینجا کجاست؟ خونه ی ماست.

خونه ی مهربونی هاست. خونه ی مهربونیمون.

همین جا نزدیک شماست...

مهربونیم با همدیگه. مثل گلا و شاپرک.

کواک کواک کواک کواک ( صدای اردک)

 این هم آهنگ مورد علاقه مامانی:

 بیا با پاکترین سلام عشق آشتی کنیم.

بیا با بنفشه های لب جوی آشتی کنیم

بیا از حسرت و غم دیگه با هم حرف نزنیم

بیا بر خنده این صبح بهار خنده کنیم

گلدونهارو آب بدیم. سلام همسایه رو جواب بدیم.

بیا باور کنیم رنگ گلهای وحشی رو سرخی شقایق و عطر گل بنفشه رو

بیا این پرنده رو از قفسش رها کنیم.

بیا باز آشتی کنیم اسم همو صدا کنیم.

گلدونها رو آب بدیم سلام همسایه رو جواب بدیم.

بیا فریاد بزنیم بهار سرسبز اومده. دل به دریا بزنیم دوره غم سر اومده.

بیا باور بکن و پرنده رو رها کن. بیا باز آشتی کن و اسم منو صدا بکنلبخند

خوب از موضوع سفر پرت نشیم. چشمکاین هم یه عکس ار رزی در مقبره شمس تبریزی

 رزی پای مناره ای که در مقبره شمس بود. این مناره با شاخ های زیبای قوچ تزیین شده بود و خیلی قشنگ بود

 این هم یک عکس از مناره . البته زیاد شاخ های تزیینی اش معلوم نیست.ناراحت

 

 و یک عکس دیگه از بنری که تاریخچه مناره رو شرح می ده. واسه دوستانی که به تاریخ علاقمندند. لبخند

 این هم یه عکس از رزی و بابایی در مقبره

 خوب واستون بگم. خوی رستوران های خیلی خوبی هم داشت حتی در سطح شهر چند رستوران داشت که غذاهای ترکیه ای رو سرو می کردن و اشپزهاشون هم ترک بودن. و یک منطقه ییلاقی هم داشت که پربود از رستوران های سنتی که کباب های خوبی می پختن . اصلا طعم گوشتش با گوشتی که توی تهرون می خوریم فرق داشت. و یه کبابی داشت که بهش می گفتن کوبیده سه سیخ و ما فکر می کردیم  همراه هر پرس سه سیخ کوبیده سرو می کنن. اما بعد فهمیدیم که این نام گذاری به این خاطره که چون پهنای این کباب خیلی زیاده اونو هنگام طبخ به سه سیخ می کشن و کباب می کنن. باید بگم که کباب خیلی خوشمزه ای بود و جای همه دوستان خالی. بهتون توصیه می کنم در سفر به خوی یه سری به رستوران های منطقه ییلاقی این شهر بزنید. خوشمزه

این هم عکس کوبیده سه سیخ

 

 توی رستوران ها چای را با سماور ذغالی می آوردن که خیلی می چسبید.

رزی و هستی مشغول خاله بازی

 هستی خسته شده و سر رو پای رزی گذاشته

 توی رستوران رزی خانوم با لیوان داشت توی باغچه آب می ریخت که با هیجان هستی رو صدا کرد و گفت هستی بیا یه درس علوم برات بگم. اگه آب بریزی روی خاک گل میشه. و هنگام درس دادن به هستی یه فیافه ای استاد موآبانه ای به خودش گرفته بود که باید می بودید و می دیدید... متفکر

این هم یک عکس دیگه از فسقلی ها

 خوب پست رو با چند تا نقل قول های رزی خانوم ادامه می دم:

رزی با شروع فصل پاییز و دیدن دوتی کاموا به دست بهم می گه.

مامان کاموا داری واست یه داستان ببافم. و من موندم متعجب که رزی داره جدی می گه یا شوخی چون هیچ بعید نیست که جدی بگه و با دیدن قیافه جدی اش فهمیدم که اصلا شوخی نبود... حالا خودتون بفهمید که تو کله بچه ام چی می گذره ... ما که نفهمیدیم متفکر

یه روز از رزی سوال کردم که دوست داری چه کاره بشی؟ اون هم متعاقبا از من پرسید شما دوست داشتید چه کاره بشید. من هم  گفتم نویسنده. بعد هم پرسید چرا نشدی؟ و من گفتم نمی دونم. نخواستم بگم تنبلی چون نرسیدن به این آرزو دقیقا دال بر تنبلی خودم بود. رزی هم با هیجان خواست راهنمایی ام کنه و گفت مامان به بابا بگو. من هم متعجب گفتم به بابا؟ واسه چی به بابا؟ رزی خانوم که بابارو حلال همه مشکلات می دونه خیلی شمرده شمرده و آروم آروم گفت این اصلا کاری نداره به بابا می گی بابک جونم عزیزم من که برات غذای خوشمزه می پزم بذار نویسنده بشم. اون وقت بابا هم اجازه می ده  و شما نویسده می شی .من که از حرف های رزی خنده ام گرفته بود در دل با حسرت گفتم کاش رسیدن به آرزوهامون به همین راحتی بود که رزی می گفت افسوس

در روزهای آخر شهریور به زور داشتم ساعت خواب رزی رو واسه اومدن مهر و باز شدن مدرسه ها تنظیم می کردم. اما رزی خیلی بازیگوشی می کرد و مدام یه بهانه ای واسه ترک کردن تختواب میاورد. یه بار می گفت به دوتی شب بخیر نگفتم. یه بار می گفت لیوان آبمو نیاوردم . خلاصه کلی ورجه ورجه می کرد و صدای منو درمیاورد. یه بار که حسابی دعواش کردم. موقع دعای شبش بلند بلند به خدا این حرف هارو زد که من هم بشنوم. و منم اونو یادداشت کردم که یادگاری اینجا بنویسم.

درد دل رزی با خدای خودش:

خدایا شما منو یه جوری آفریدی که همیشه شاد باشم. اما شب ها بازیگوشم و مامانم بهم می گه زود بخواب. خدایا من در خانواده ای شلوغ و صمیمی زندگی می کنم. خانه ی ما یه ساختمان سه طبقه است.  خوب من دوست دارم برم به دوتی که در طبقه دوم شب بخیر بگم اما مامانم نمی ذاره. توجه دارید که رزی خانوم داره خودش رو به خدای خودش معرفی می کنه....

با گوش دادن به حرف های رزی حس می کنم دنیایش خیلی بچه گانه است در حالیکه با مقایسه اون با بچه های دیگه می بینم بچه های همسن رز خیلی زود بزرگ شدن و از عالم بچگی فاصله گرفتن. معلم کلاس اول رزی هم می گفت رزی دنیاییش با بقیه بچه های کلاس خیلی فرق داره و یه جورهایی بچه تر از همشونه. و من نمی دونم با این جامعه ای که داریم باید از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟؟

 در پایان یه عکس آتلیه ای جدید رزی می ذارم و خیلی زود با یه پست مدرسه ای برمی گردم. به امید دیدار بای بای

 

/ 8 نظر / 60 بازدید
گلناز

عالی بود. من دلم یه خوی با تو و رزی خواست.

پدرام

افـتـخـار مـی کـنـم کـه بــه انـدازه تـارمـوهـام رفـیـق دارم وقـتـی مـحـتـاجـشـون مـیـشـم مـیـفـهـمـــم کـــه ؛ کـچـلــی بـیــــش نـیـسـتـــم .....!! سلام دوست خوب من روزمرگی هاتو بسیار زیبا و راحت می نویسی خدا رز نازنین رو واستون شاد سالم نگه داره ان شا ا... خوشحالم میکنی بهم سر بزنی

مامان امیررضا

همیشه به گشت عزیزم . ماشالله عکسها همه عالی بودند برای خوردن اون کوبیده هم شده باید برم خوی . میدونی از کی میخوام برم پیش خواهرت برای گلپسری عکس بندازم هی وقت نمیشه [خجالت]آخه خیلی به ما نزدیکند

سپیده عمه آریانا

همیشه به سفر و شادی عزیزم . خوشحالم که سفر لذتبخش و پر خاطره ای داشتید . الهی همیشه شاد و سلامت و خرم باشید . فدای رزی نازم بشم با اون دلبرانه های بامزه اش و حرفهای خوشمزه اش . کلی هم از دیدن عکسهای خوشگل با موهای نازش 1000 ماشااله لذت بردم . بووووووووووووووووووووووووووس به روی ماه رزی خانوم مهربون[ماچ][بغل][قلب][گل]

آرزو مامان آرش

سلام خوبی؟ ماشاءالله به رزی خانم خوشگل و ناز. خدا حفظش کنه براتون. در جواب سوالت دوربین ما Canon D550 است و من خیلی ازش راضی هستم.

آزاده مامان دیانا&آوینا

همیشه یه سفر عزیزم.خوی هم با این اوصاف شما شهر جالبی باید باشه.تبریز رفتم ولی خوی نه[لبخند] اینکه رزی جون کودک درونش رو زنده و شاداب نگه داشته خیلی خوبه و نشون از روح پاک و دل مهربونش داره[ماچ]چه عکسهای قشنگی[پلک][قلب]

http://mohamadmahdihashemi.blogfa.com/ http://www.melikashahbazi.blogfa.com/

موسسه مادران امروز

سلام به همه دوستان موسسه مادران امروز دارای یکسری کارگاه‌ها و گام‌هایی است که از جمله‌ی آن "رفتار با نوجوان"، "رفتار با کودک"، "روابط زناشویی" است که می‌توانید به این سایت مراجعه کرده و اطلاعات بیشتری بگیرید و می‌توانید در این کلاس‌ها شرکت نمایید. گام‌ها کلاس‌هایی هستند که چند جلسه است که در هفته 1 روز تشکیل می شود. کارگاه‌ها کلاس‌های تک جلسه‌ای یا دو جلسه‌ای هستند.