رزی و عشق به توپ فوتبال

اولین باری که عشق رزی را به توپ فهمیدم زمانی بود که با رزی دو ساله شب عید 87 رفتیم منیریه تا بابایی رزی واسه خودش لباس بخره. دست بر قضا سری به فروشگاه علی دایی زدیم اونجا رزی به توپ های رنگارنگی که توی فروشگاه بود خیلی علاقه نشان داد و از ما خواست واسش یه توپ بخریم. بابایی رزی هم مثل همیشه آماده و منتظر بود که خواسته رزی را انجام بده، من اما به شدت مخالفت کردم چون توپ ها اورجینال بود و قیمت ها بالا اما رزی هم ول کن نبود جوری سروصدا و گریه می کرد که هیچکی حریفش نمی شد. بابایی رزی با اشاره به من فهموند که چاره ای نیست و باید برایش بخریم من ولی با اعتماد به نفس بالا گفتم من خودم رزی را از توی فروشگاه بیرون می برم و رزی را از آغوش بابایش گرفتم و رزی را که همچنان گریه و زاری می کرد با خودم بردم  و زمانی که خواستم پایم را از توی فروشگاه بیرون بذارم رزی دیگه  شروع کرد به غش و ضعف و جوری دست و پا می زد که واقعاً کنترلش از دستم خارج شد و خلاصه بگم اون روز در کمال ناباوری مجبور شدیم توپ را برایش بخریم و من در عجب بودم که این چه رفتاری بود دخترم کرد؟ چون تا اون روز رزی جون در مقابل هیچ اسباب بازی و یا خوراکی و یا چیز دیگری این رفتار و یا حتی مشابه اش را انجام نداده بود و بی تفاوتی اش در مقابل همه چیزهایی که بچه های دیگه رو به ذوق میاره برای ما عجیب بود و من اون روز به این باور رسیدم که رزی عشق بی حدی به توپ اون هم توپ فوتبال داره و بعد از اون روز اتاق رزی پر شد از توپ های رنگارنگی که بابایی رزی و دوتی واسش می خریدند اما رزی جون از توپ سیر نمی شد و ماجرا به همین جا ختم نشد: چندین ماه بعد از اون یک روز که خونه عمه نسترن رزی دعوت بودیم  رزی به طور تصادفی در طاقچه اتاق پسر عمه اش میکائیل، یک مجسمه کوچولویی از یک فوتبالیست دید که پا روی توپ گذاشته. رزی اول با زبون خوش و بعد با گریه و بقول خودم شیون از ما خواست که توپ را از پای فوتبالست جدا کرده و به اون بدهیم. توپه اما انقدر ریز بود که به زور دیده می شد. قد یه نخود. و من با حرف سعی کردم رزی را قانع کنم که توپ از مجسمه جدا نمی شه اما رزی دوباره بی منطق شده بود و به شدت گریه می کرد و به همه آویزون شد تا توپ را واسش جدا کنند اما کاری از دست کسی برنمی آمد تا اینکه عمه بهار رزی که طاقت دیدن اشکهایش را نداشت گفت باشه رزی جون واست جداش می کنم و با چاقو به جان مجسمه افتاد که البته جنس پلاستیک مجسمه خیلی فشرده بود و کندن توپ کار خیلی سختی به نظر می رسید و رزی هم در حال نظاره تلاش عمه بهار همچنان اشک می ریخت تا اینکه عه جون بالاخره موفق شد و رزی خوشحال به توپ فوتبالش رسید و تا الان که رزی 4 سالش هست هنوز اون توپ به اون ریزی را حفظ کرده و من با خودم می گم شاید رزی بعدها یک فوتبالیست حرفه ای بشه و این خاطره را نوشتم که رزی خودش بخونه و بفهمه علاقه اش به توپ فوتبال از کجا شکل گرفت. در پایان عکس های اون روز تلاش عمه بهار و گریه های رزی و در پایان خوشحالی اش از به دست آوردن توپ را می گذارم که خودتون به صورت تصویری ماجرا را ببینید.

/ 2 نظر / 16 بازدید
مرتضی

خیلی زیبا بود فقط می تونم همین را بگم ساده و بی کلام[گل]