دوستای خوب اینترنتی ام سلام

من با یک غیبت کبری دوباره اومدم. یک ماهی سرم خیلی شلوغ بود اول از همه این که همسر مهربانم واسم یک جشن تولد باشکوه گرفته بود و برای تدارک این جشن درست مثل جشن عروسی ام کلی گرفتار بودم. یک تجدید خاطره بود درست مثل روزهای قبل از جشن عروسی دنبال رزرو آرایشگاه و پرو لباسهای نامزدی و غیره بودیم و خیلی خوش گذشت جای همگی شما خالی بود هر جا که می رفتیم یک خانم عروس و آقای دامادی دنبال ما راه می انداختند که نگو نپرس و واسه من که عشق جشن و عروسی بازی بودم و هستم خیلی حال می داد. یک جا هم که با رزی خانوم واسه دیدن لباس های عروس و نامزدی رفته بودیم با دیدن رزی کلی خانم فروشنده تعجب کرده بود. و با اینکه چند بار پرسید که مجلستون به چه عنوانه و ما گفتیم جشن تولد باز هی می گفت عروسی!

بعد از جشن که 29 بهمن ماه برگزار شد تا یک هفته درگیر کار خونه بودیم چون همه وسایل خونمون را جمع کرده بودیم و باید بگم فقط تابلوهای روی دیوار مونده بود و بعد از جشن یک خونه تکونی حسابی کردیم. هفته دوم اسفند هم تصمیم گرفتم که واسه رزی خانوم جشن تولد بگیرم و باز هم کلی مشغله، واسه برگزاری جشن رزی خانوم. چقدر دوست داشتم توی این جشن تولد دوستای خوب وبلاگ رزی را دعوت کنم اما فرصت نکردم که این سوال را از شما دوست های خوب رزی بکنم که اگه دعوتتون کنم میایید یا نه؟ آخه اولین سالی بود که من قصد داشتم یک جشن تولد کاملاً بچه گونه واسه رزی بگیرم و توی جشن کاری کنم که به دوستای رزی خیلی خوش بگذره. البته تا حدودی هم موفق بودم و شاید به مامانها بعلت هیاهو و جنجال بچه ها خیلی خوش نگذشته بود اما می دونم بچه ها کیف کردند و همین من را شاد می کنه. حالا در پایان مطلب تعدادی از عکس های جشن رزی جون را می گذارم. خوب دوستان خوبم ممنونم از اینکه توی این مدت به یاد من بودید و ازم خبر گرفتید. آدم یه حس خوبی بهش دست میده از اینکه دوستایی داری که نگرانت می شند و جویای احوالت هستند. امیدوارم که همیشه بتونم با همتون در ارتباط باشم. 

حالا می خوام یک خاطره از رزی جون بگم:

 یک روز سخت مشغول تمیز کردن آشپز خانه بودم و دیوارها و پشت یخچال می شستم و حسابی حواسم به این بود که رزی خانوم نیاد توی آشپز خونه و توی اون شلوغی و سر بودن کف بخوره زمین اما یک لحظه که غافل شدم دیدم رزی خانوم داره میاد توی آشپزخانه و چیزی را هم پشت سرش می کشه و چون آب وسط آشپزخانه واستاده بود سرش داد کشیدم که جلوتر نیاد و رزی جون که متعجب شده بود از رفتار من با بغض گفت آخه این کشتی را می خواهم بندازم توی آب دریا و من تازه متوجه چیزی شدم که داشت دنبال سرش می کشید.

بله رزی خانوم یکی از سربازهای اسباب بازی اش را روی شارژر دوربین گذاشته بود و می خواست کشتی را به آب بندازه و اگه هوشیاری من نبود معلوم نبود چه بلایی سر شارژر می یومد. با دیدن این صحنه هم خنده ام گرفت بود و هم عصبانی شده بودم.

 

 خلاصه رزی خانوم را راضی کردم که کشتی اش را از آب بیرون بکشه و رزی با مظلومیت رفت گوشه آشپرخونه ایستاد. و من را تماشا کرد کمی بعد هی صدام کرد با کلافگی گفتم که چه کارم داره دیدم که یک دسته فلزی که معلوم نبود مال چیه را دست گرفته و می گه مامانی اینو میدی به من؟ من که دوست داشتم بابت قضیه کشتی از دلش در بیارم هرچند که دیدم یک چیز بدرد نخور و دور ریختنی است گفتم باشه بردار و رزی با ذوق دور شد و من متعجب نگاهش کردم که از چی انقدر ذوق کرده و دوباره سر برگرداندم و مشغول کار شدم که دیدم دوباره رزی سر و کله اش پیدا شد و دوباره اومد نزدیک آبهای جمع شده کف آشپزخانه با حرص برگشتم که دعوایش کنم ولی این بار دیگه نتونستم جلوی خنده ام را بگیرم. رزی خانوم پستونکش را انداخته بود به سر اون حلقه و رو به من گفت مامان دارم از دریا ماهی می گیرم.این هم قیافه من:معلوم نیست دارم می خندم یا گریه می کنم و یا از دست کارهای رزی از شد خنده گریه ام گرفته.

 

 

/ 16 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان امیررضا

به به قدم رنجه فرمودی عزیزم[چشمک]تولدت مبارک . تولد دخملی مبارک . سال نو مبارک ... چقدر مبارک در مبارک شد امیدوارم همیشه خوش باشید و هرروز براتون جشن و شادی باشه . منکه عکس ندیدم [ناراحت]

مامان امیررضا

سلام عزیزم من از http://www.img98.com آپلود میکنم نمیدونم الان فیلتره یا نه .ببوس دخملی رو

گلناز

سلام مرسی از همه لطفت. انشا.. بزودی از نزدیک همو ببینیم اینم سایتی که من باهاش عکسهامو آپلود می کنم امیدوارم بدردت بخوره. نفسم من کجا پول کجا!! دست گذاشتی رو نقطه حساس[ابله] ولی بجز چند ثانیه که اشکم در اومد کوچکترین ناراحتی نکردم و نشد جوری که دوستهام میگفتند نکنه خودت بردی یه جا گم و گورش کردی عین خیالت نیست. آخه یه جورایی ته دلم مطمئن بودم پیدا میشه و اگه نشه حتما صلاحی در کار بوده. چطور کیفت توخونه گم شده به کسانی که رفت و آمد داشتند فکر کن. انشا.. پیدا می کنیش.

آقا محمد خان

با دلي بي تاب مي خوانم تو را مثل شعري ناب مي خوانم تو را در كنار جويباري از غرل با سرود آب مي خوانم تو را شب به قصد كوچه بيرون مي روي در شب مهتاب مي خوانم تو را خستگي را مي تكانم از تنت با زبان خواب مي خوانم تو را با لباني كه عطش بوسیده است با صداي آب مي خوانم تو را عكس خاموشم كه تا پايان عمر با دلي بي تاب مي خوانم تو را [گل]

ارتیمیس

سلام من دخمل خاله رزی جونم, رزی جونی خیلی خیلی دوست دارم!!!!!!!!!!!! بوس بوس.

کتایون

اگر میشه چندتا عکس با لباس نامزدیتون بذارین