بازگشایی مدرسه ها بر همه کلاس اولی ها مبارک

آغاز سال نو، با شادی و سرور
هم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور
آغاز مدرسه، فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه، بیداری من است
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید
فصل کلاس و درس، ما را دهد نوید
شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار
دانش به نسل ما، می‌بخشد اعتبار
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

ای در کنار ما، آموزگار ما
چون شمع روشنی، در روزگار ما
روشن ز نور توست، کاشانه دلم
در کار من تویی، حلال مشکلم
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام
فردا از آن توست، ای نسل چاره‌ساز
با یاری خدا، آینده را بساز

فردای روشن است، با وحدت کلام
از ما تو را درود، از ما تو را سلام
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام
هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

سلام به همه دوست های خوب وبلاگ رزی جون

امیدوارم  که با شروع فصل پاییز روزهای خوبی را پیش رو داشته باشید.

رزی خانوم این روزها با خوشحالی و پر انرژی به مدرسه می ره و من فکر نمی کردم استقبالش از مدرسه انقدر خوب باشه و با این که دختر ما خیلی خواب آلود است اما صبحها خیلی راحت از خواب پا می شه و توی سرویس بچه های دیگه اونو به خوشرویی می شناسند.

اسم کلاسش اناره و اسم معلمش خانوم محمدی. اسم مدرسه اش هم سمیه است. رزی خانوم همون مدرسه ای می ره که من می رفتم البته اون روزها اسمش چمران بود. روز اول مدرسه هم با بابایی رسوندیمش و من هم که دوربینم را برده بودم تا از رزی عکس بندازم تونستم برخلاف مادرهای دیگه که پشت در مونده بودند برم توی حیاط و از رزی عکس بندازم بعد هم رفتم با کادر مدرسه صحبت کردم که قصد دارم از کلاسهای دیگه در روز اول مهر عکس بندازم. اونها هم موافقت کردن و من کمی از بچه ها سر صف فیلم گرفتم که از بلندگوی مدرسه شعر همشاگردی سلام را پخش کردن. من در حین فیلم گرفتن به شدت احساساتی شدم و یاد خاطره اول مهر خودم افتادم و از هیجان گریه ام گرفته بود رزی خانوم هم از توی صف تا روم به طرفش می شد با ایما و اشاره در حالیکه با انگشت یک دستش به کف دست دیگرش اشاره می کرد به من می گفت: مامان به من بگو ببینم شما اینجا کار می کنی؟ طفلک که دیده بود هیچ مادری را راه نمی دهند اما من اومدم توی صف ها می چرخم گیج شده بود و فکر می کرد که قراره من اینجا کار کنم. من هم جوابش را می دادم که این جور نیست اما باز رزی می پرسید.

توی هفته دوم رفتم با معلمش صحبت کنم و از اوضاع درسی رزی با خبر بشم که معلمش بهم گفت رزی خانوم توی دنیای خودش سیر می کنه و خیلی رویائیه می گفت تا ازش غافل می شه می بینه خانوم داره با پاک کن مدادهایش بازی می کنه و جای اونا حرف می زنه. معتقد بود که باید با ملایمت و به نرمی اونو از دنیای خودش بیرون کشید جوری که لطمه هم نبینه. من با خودم گفتم حالا خوبه که رزی خانوم پیش دبستانی هم رفته و این جوریه... به هر حال برای همه بچه های خوب کلاس اولی موفقیت آرزو دارم.

قصد دارم در این پست خاطرات این سن رز را به صورت پراکنده بنویسم تا برایش یادگاری بمونه و بدونه توی این سن چه  افکاری داشته.

یکی از کارهای خوبی که رزی خانوم هر شب قبل از خواب انجام می ده و هیچ وقت یادش نمی ره دعای قبل از خواب است که عیناً اونو اینجا می نویسم.

بسم الله الرحمن الرحیم

اعوذ و بالله  نه شیطان رجیم

اللهو صمد به حال محمد

خدایا به امید تو  می خوابیم و به امید تو از خواب پا می شیم

خدایا کارهای خوب یادمون بده، چیزهای خوب یادمون بده، حرف های خوبی بزنیم، خواب های خوبی ببینیم

خدایا دوستت داریم و دوستمان داشته باش

خدایا فردا صبح خودتو بهم نشون بده

یه شب هم که من داشتم به رزی می گفتم که خدا چقدر ما را دوست داره رزی خانوم غر زد که خدا به حرف من گوش نمی ده پس منو دوست نداره بهش گفتم چرا این حرف رو می زنی؟ گفت به خاطر این که هرچی آرزو می کنم خودشو به من نشون بده نشون نمی ده

بعد ازم پرسید خدا چه شکلیه؟ و من سعی کردم خوب برایش توضیح بدهم که دقیقا هیچکس نمی تونه بگه خدا چه شکلیه مثل نور می مونه و چون قبلا توضیح داده بودم که همه بچه ها از پیش خدا می یان ادامه دادم که همه قبلا خدا را دیده اند اما هیچ کس یادش نمیاد که چه شکلیه؟ رزی خانوم پرید وسط حرفم و گفت من می دونم خدا چه شکلیه. با تعجب گفتم چه شکلی؟ گفت صورتش نور زرده و یه لباس سفید تنشه و یه بند قرمز داره و بعد با هیجان پرسید راستی خدا از پشت پوست زردش چه طوری ما را نگاه می کنه؟ و چقدر سخته جواب سوالهای عجیب و غریب بچه ها رو دادن

هر وقت رزی خانوم از من توقع خرید چیزی را داره که خریدنش ضروریتی نداره و صلاح نمی دونم اغلب بهش می گم پول ندارم که واست بخرم رزی هم می گه خوب برو از بانک بگیر. خانوم که همیشه دیده پول از عابر بانک می گیریم فکر می کنه همه آدمها بی حساب از بانک پول می گیرند. با این افکار یک روز رزی خانوم قلکش را باز کرده بود و پولهای توش را هی جابجا می کرد و در دست گرفته بود. بابایی بهش گفت باید پولهاتو جمع کنی با هم بریم بذاریم توی بانک. رزی خانوم وحشت زده گفت نه من دوست ندارم بذارم بانک. بابایی گفت چرا؟ رزی خانوم گفت آخه اگه پولهامو بذارم بانک آدمها میان پولهامو از بانک برمی دارند. بابایی از این فکر رزی خنده اش گرفت بود نمی دونست که این فکر برمی گرده به همون برداشت رزی از عملکرد بی حساب و کتاب و هرج و مرج بانک که هر کی از راه برسه می ره از بانک بی حساب پول می گیره.

جملات رزی خانوم:

دلم یه کوچولو رنج می زنه

من از علاقیات شما خبر دارم

افعال رزی: می نویسیدم، می نویسیدی، می بافیدی

یه روز با رزی خانوم رفته بودیم بیرون و رزی طبق معمول که از توی ماشین نشستن خوشش نمیاد هی داشت غر می زد و می گفت که می خواد بیاد جلو جای راننده بشینه و رانندگی بکنه بابایی هم می گفت نمی شه و رزی خانوم قهر کرد رفت خودشو پشت صندلی راننده قایم کرد و گفت کاش نینا (مامان بزرگ رزی) یه پسر بهتری درمیاورد.

خنده ام گرفته بود و نمی خواستم به روی خودم بیارم ازش پرسیدم دقیقا خواسته اش چیه؟ رزی گفت می خواد پهلوی بابا بشینه و با کمک اون رانندگی کنه از همسرم خواستم  در یه جای خلوت بیارتش جلو که رزی هم از گردشش لذت ببره. رزی خانوم هم خوشحال اومد جلو و همراه بابایی فرمون را گرفت و به قول خودش رانندگی کرد. اما کمی بعد ادعا کرد که بابایی فرمون را ول کنه و هدایت ماشین را کاملا به اون بسپره. و وقتی با مخالفت ما روبرو شد گفت کاش اون موقع که عقب بودم  و قهر کرده بودم می گفتم خودم باید فرمون رو بگیرم.

خانوم داره یاد می گیره که موقع قهر شرط و شروط هایش را کاملا بیان کنه و چیزی رو از قلم نندازه

یه روز از دست رزی خانوم خیلی شاکی شده بودم و تصمیم گرفتم به عنوان تنبیه باهاش قهر کنم. البته اصلا یادم نیست که چه کار کرده بود اما بدترین تنبیه واسه رزی اینه که من باهاش قهر کنم. اول سعی کرد خودش را بی تفاوت نشون بده اما بعد نتونست و سعی کرد با قلدری ازم بخواد که باهاش قهر نکنم  و وقتی دید که من توپم خیلی پره شروع کرد بلند بلند من را ارشاد و راهنمایی کردن و سعی کرد هرچی از مامان بزرگش یاد گرفته در مورد اینکه قهر بده و کار شیطون و غیره همه را به من بگه و این جملات شکسته پکسته رزی که من اونا را در حالت قهر و در حالی که به شدت خنده ام گرفته بود و در عین حال باید خودم را کنترل می کردم نوشتم رو اینجا میارم

جملات رزی خانوم خطاب به من:

شما الان توی مغزت فکر می کنی که باشیطان دوست شدی که با من قهری

من اشتباه کردم منو ببخش فهمیدی؟؟؟؟ (با تحکم و تغیر)

و سعی کرد دوستی و محبت را واسم شرح بده

دوستی با هم مهربونیه. قهری با هم شیطانیه

مهربونی به فرشته ها می ره. وقتی با هم دوستیم باید مهربونی و شادی کنیم. شیطان قلب آدمها رو بد می کنه.

شیطان الان با مغزت ازدواج کرده که شما با من قهر کردی الان باید از تو فکر شیطان بیرون بیایی و برای شیطان عصبانی بشی و فریاد کنی که من از تو جدا می شم و بیایی به من بگی دخترم من با تو آشتی می کنم. بعد هم رفت و حباب سازش را آورد و حبابهای بزرگی درست کرد و  به سمت من فرستاد و گفت این حبابهای دوستی که به سمت تو می فرستم بیا و با من آشتی کن.

این حرکتش انقدر قشنگ بود که دیگه طاقت نیاوردم و باهاش آشتی کردم.

تو شهریور هم رزی خانوم دو تا تولد رفت تولد کوروش و ستایش که در پایان پست عکس های تولدها را واستون می ذارم.

 در شهریور ماه دوتی (مامان بزرگ) رزی رفت مشهد و رزی ازش خواست سوغاتی واسه خانوم حنا گهواره بیاره. و دوتی هم واسه رزی علاوه بر گهواره هفت تا باربی و دو تا عروسک دیگه و حیوانات اهلی گرفت که رزی رو خیلی خوشحال کرد. (رزی خانوم کلاس اول هم رفت و من نمی دونم کی از این حیوان بازی اش (بازی مورد علاقه اش) دست برمی داره.

 (دوستان عزیز، عکس های رز را در سایت پرشین گیگ آپلود می کنم که خیلی سایت خوبیه و چون حجم عکس هایی که می ذارم خیلی بالاست شاید اولش به صورت ضربدر نشون بده اما دوستان اگه کلیک راست بزنند و گزینه show picture را انتخاب کنند حتما عکس ها باز خواهد شد.)

رزی خانوم مشغول خوابوندن خانوم حنا

رزی خانوم باربی هایی که دوتی واسش خریده رو شومینه چید و از من خواست ازش با باربی ها عکس یادگاری بندازم

 

رزی و پدربزرگ در روز اول مهر سال 1391

 

 

رزی در حیاط مدرسه

 

رزی خانوم سر صف روز اول مهر

 

 رزی جون سر کلاس

رزی جون در تولد دوستش کوروش- به خانوم حنا که در بغل رزیه توجه کنید که چه طور اونو به خودش چسبونده.

رزی جون در حال رقص و پایکوبی با آهنگ خانوم جان (رشتی) رزی عاشق این آهنگه

 

 

کوروش جان تولدت مبارک باد

رزی و دوستش ستایش

 

ستایش جان تولدت مبارک باد

رزی و ستایش مشغول بازی

 

 

/ 13 نظر / 182 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

ای جونم به دختر خوشگل[ماچ] امیدوارم موفقیت ها جلو راهت باشه [ماچ] . . عکسهای مدرسه خیلی خوب شدن[ماچ] . . مامانی من رمزی نمینویسم اخر هر هفته پست هام رو واسه امنیتم رمز دار میکنم رمز هر پست فرق داره [چشمک]

مامان سارا

تبريك مي گم خانومي كلاس اولي شدن رزي جون رو اميدوارم هر روز شاهد موفقيتهاي گل دختري باشيد [بغل][قلب][ماچ]

نیایش

عزیزم عجب آپ پرباری!مبارک باشه کلاس اولی شدن بانو شاد باشید![قلب]

مامان اميررضا

عکسها خیلی خوشگلند عسلکم . همیشه خوش باشی . ایشالله دانشگاه رفتنت رو مامی بنویسه برات

آرتین خان

اولین روز مدرسه رفتنت مبارک باشه خاله جون اولین کسی هستی که میبینم انقدر عروسک باربی داره خودت هم باربی هستی گلم همیشه به تولدددد

خاله مریم

سلام مامان رزی... سلام رزی جونم خوشبحالت که مدرسه میری کاش بزرگترین مشکلات ما ادم ها بیدار شدن صبح و مدرسه رفتن بود ... کاش منم اندازه تو بودم !!!

سپیده عمه آریانا

تولدت مبارک رزگلکم . الهی همیشه سلامت و شاداب و خوشبخت در کنار عزیزانت زندگی کنی و همیشه به آرزوها قشنگت دست پیدا کنی . بوووووووووووووووووووووووووووووووووس [ماچ][بغل][قلب][گل][گل][گل]